زمانی که به یک مرد خسیس اعلام می شود که ۹۰ دقیقه بیشتر زنده نیست، وی به سرعت نزد همسر، برادر و دوستانش می رود تا بتواند کدورت ها را از دل آنها دربیاورد اما …
پس از شناور شدن قاره ها روی آب، «مندی»، «سید» و «دیگو» روی قطعه یخی شناور در اقیانوس به مکان های مختلفی کشیده می شوند و در این راه پر خطر با دزدان دریایی و هیولاهای گوناگونی رو به رو می شوند. اما این اتفاقات سبب آشنایی آنها با دنیایی جدید می شود...
آرون با همسرش در خانه پدری زندگی می کنند. وقتی پدرش می میرد وی مسئول برگزاری مراسم تدفین می شود، مراسمی که باید آبرومندانه برگزار شود. اما از همان ابتدا قرار نیست مراسم آبرومند باشد. مسئولین کفن و دفن جسد را اشتباه می آورند و کشمکش بین آرون و رایان رازهای خانواده را جلو چشم همگان برملا می کند...
یکسال از حوادثی که برای پیتر، سوزان، ادموند و لوسی با وارد شدن به سرزمین نارنیا از طریق جارختی اتفاق افتاد، گذشته است. آنها یکروز که وارد یک ایستگاه قطار شده اند بطور جادویی مجدداً وارد سرزمین نارنیا می شوند. هزار سال نارنیایی از خروج آنها از این سرزمین گذشته است، حیوانات ناطق از بین رفته اند و یک شاه شیطانی و سنگدل به اسم میراز بر آن سرزمین حکمرانی می کند...
«پنه لوپ ویلهرن» فرزند خانواده ای ثروتمند و متشخص است. اما والدینش او را از کودکی در خانه محبوس کرده و اجازه خروج از منزل را به او نمی دهند. چون پنه لوپ با دماغی بزرگ و شبیه خوک به دنیا آمده و دیگران با دیدن او وحشت می کنند. خانم و آقای ویلهرن این اتفاق را ناشی از طلسمی قدیمی می دانند و تلاش دارند تا شوهری برای دخترشان دست و پا کنند...
«دنیل» مرد جوان نجیبی است که بتازگی با «جین» ازدواج کرده و هنوز در خانه ی پدرش زندگی می کند. بعد از مرگ پدرش، ترتیب دادن مراسم خاکسپاری با او می باشد. اما این مراسم آنطور که انتظار می رود برگزار نمی شود…
در سال هاي 1987 و 1988، به مدت 21 ماه، بيست تن از اعضاي خانواده ي مافيايي «لوکزه» اهل نيوجرزي به جرم 76 فقره خلاف محاکمه شدند. متهم اصلي در اين محاکمه ي طولاني، «جاکومو دي نورشيو» (ديزل) بود که دفاع از خودش را به عهده گرفت...
مرد کوتوله ای (پیتر دینکلیج) که به تازگی تنها دوستش را از دست داده است، به نیو جرسی می رود تا در خلوت خودش زندگی کند. طولی نمی کشد که او با یک مرد هات داگ فروش پرحرف و یک زن که مشکلات خاص خودش را دارد، آشنا می شود...
بادی (ویل فرل) در پرورشگاهی در نیویورک زندگی می کند. شب کریسمس می پرد در کیسه بابانوئل و او هم از همه جا بی خبر، بادی را با خودش به قطب شمال می برد. در آنجا پری ها تصمیم می گیرند که بادی را بزرگ کنند و به او هم نگویند که در حقیقت انسان است. سال ها بعد وقتی که بادی از این راز باخبر می شود تصمیم می گیرد به نیویورک بازگردد تا پدر واقعی خودش را پیدا کند...
یک مرد (استیو بوشمی) که به عنوان یک دلقک استخدام می شود و دستیارش (پیتر دینکلیج) سعی می کنند برای پسر یک وثیقه گذار (دیوید پروال) یک اهدا کننده کلیه پیدا کنند....
دکستر مورگان از کمای ده هفتهای بیدار میشود و همزمان با شروع بهبودی دردناکش، متوجه میشود که پسرش هریسون مورگان به نیویورک فرار کرده است. پدر و پسر هر دو به رویارویی با تاریکی که سعی در فرار از آن داشتهاند، نزدیکتر میشوند.