یوهانا به عنوان روزنامه نگار در یک مجله زنانه کار می کند. اما رئیسش احمق است، حقوقش مسخره و شوهرش او را به خاطر یک زن جوانتر ترک کرده است. او با یک بحران بزرگ زندگی تصمیم گرفت یک داروی جدید را امتحان کند...
پس از گذشت چند سال از سرقت ۴ میلیون یورویی از فرودگاه سوئد، اِستل(موآ گامِل) همسر تامی رئیس باند سرقت به همراه دختر کوچکش از سری لانکا به سوئد باز می گردد. اِستل به سراغ بابی (اُلا راپاسی) و مَت شرکاء تامی در سرقت می رود و تقاضای سهم تامی را می کند ..
یک تصادف زندگی منظم ارنست و سیسیلیا را از بین می برد. شانس در دنیای عقلانی ارنست حاکم است در حالی که سیسیلیا در جستجوی معنای عمیق تری در آنچه اتفاق افتاده است...
زندگی "جوناس" به عنوان پدر دو کودک در حومه شهر به هم می ریزد.وقتی قربانی یک تصادف رانندگی او را به جای دوست پسرش "سباستین" اشتباه می گیرد،زندگی اش به کلی تغییر می کند...
داستان استیگ-هلمر و دوست نروژی اش "اوله" که به اشتباه سوار کشتی می شوند. آنها به جزیره ای در مجمع الجزایر می رسند و باید تابستان را در میان ثروتمندان، مهمانی ها، خانه های تابستانی و ... بگذرانند...
پدر جیم جوان می میرد اما او بارها و بارها به زمین بازمی گردد تا ماجراهای خود را به جیم بگوید. مادر جیم در حالی که به عنوان پیشخدمت کار می کند ، برای مراقبت از او باقی مانده است. شهر کوچک ...
«فانی» (آلوین) و «الکساندر» (گوو) زندگی خوش و آرامی را با مادر و پدرشان، «اسکار» (ادوال) و «امیلی اکدال» (فرولینگ)، که در کار تیاتر هستند، می گذرانند. با مرگ پدر در اثر سکته ی قلبی و بعدتر ازدواج «امیلی» با یک کشیش خشک و مقرراتی به نام «اسقف ورگروس» (مالمسیو)، بچه ها آزادی و نشاط شان را از دست می دهند.