لوسي و جيمي، دو نوجوان در عصر حاضر، ناگهان با پيشنهادي عجيب روبرو میشوند. پيرمرد مرموزي به آنها پيشنهاد میدهد که از خانهای قديمي و ويران شده که گفته میشود روح در آن پرسه میزند، نگهبانی کنند. با کمک اين پيرمرد، لوسي و جيمي به سفري ماجراجويانه در زمان دست میزنند و خود را در سال ۱۸۲۱ میيابند.
اقتباس از تراژدی شکسپیر در ایتالیا امروزی، جایی که دو عاشق جوان تلاش می کنند تا از دنیایی خشونت آمیز که ارزشهای کاتولیک و سکولار با هم در تضاد هستند، عبور کنند...
بانک تیفتنز در معرض خطر ورشکستگی قرار دارد. سر چارلز بنبری، رئیس این بانک، باید تلاش کند تا از حملات بانکهای سرمایهگذاری خارجی جلوگیری کند و بانک را نجات دهد...
یک نویسنده و روزنامه نگار جوان بنام «تامارا درو» ( جما آرترتون ) به زادگاهش دهکده ای در انگلیس باز میگردد. جایی که خانه دوران کودکی اش اکنون برای فروش گذاشته شده...
یک پسربچه 10 ساله که پدرش را از دست داده، همراه با برادر کوچکتر و مادرش که معتاد به هروئین است زندگی میکند. پسر بچه در تلاش برای نجات مادر از چنگال دیو اعتیاد دست به هرکاری میزند تا جایی که خود در معرض سقوط به جاده تباهی اعتیاد به هروئین قرار میگیرد و...
یک کتابدار با یک زن مرموز رابطه برقرار می کند. وقتی او بدون هیچ اثری ناپدید می شود، تصمیم می گیرد به دنبال او بگردد. در طول تحقیقات خود، متوجه می شود که او تحت پوشش های مختلف زندگی می کند....
تورپین به سفری بیمعنی و خطرناک میرود و درنهایت با بیمیلی رهبر یک گروه قانون شکن میشود. در بازگویی این داستان قرن هجدهمی، تورپین که معروفترین راهزنی است که کمترین شباهت را به راهزنان دارد، بیشتر موفقیتش را مدیون جذابیت، خودنمایی و موهای فوقالعادهاش است.
این سریال در مورد یک زن و شوهر انگلیسی هست یه یک برنامه تلوزیونی موفق در انگلیس ساخته ان و به آمریکا میان تا کار خودشون رو اونجا امتحان کنند. اوضاع اونجور که میخوان پیش نمیره و فکر نمی کنند که بتونن دووم بیارن ولی در عین ناباوری سریالشون برای فصل دو تمدید میشه و اونا مجبور میشن که بمونن. مت لا بلانک بازیگر معروف سریال فرندز(جویی) در این سریال نقش خودش رو بازی می کند و این زن و شوهر با همکاری مت لابلانک در تلاشند که سریال موفق خودشون رو احیا کنند ولی در این مسیر با مشکلات زیادی مواجه می شوند…
داستان سریال درباره "برنارد" هست که یک مغازه ی کتاب فروشی دارد .. ولی اصلا علاقه ای به فروش کتابهاش ندارد .. "مانی" که یه ادم عصبی و استرسی هست به مغازه ی "برنارد" میاد و کتاب آرامش و خونسری رو از اون میخره و بر حسب اتفاق کتاب توی لیوان چاییش میوفته و اونو قورت میده .. وقتی پزشکها میخوان اونو جراحی کنن متوجه میشن که کتاب جذب بدن اون شده و دیگه قابل جدا کردن نیست .. و همین باعث میشه که "مانی" به یک شخصیت آروم و ریلکس تبدیل بشه ...