وایولت اورگاردن وارد آموزشگاه دخترانهای میشود تا دربارهی اسلوب بانو بودن به ایزابلا آموزش دهد. ایزابلا به خاطر وارث خاندان یورک بودنش، احساس اسیر بودن در این دنیای ناراحت و جدید میکند. او هنوز غم تنها کسی که شادی برایش میاورد را در دل دارد و حالا تنها به او فکر میکند. آموزههای وایولت اندکی او را از افسردگی رها میکند و با نبود شادی چقدر درمان کامل طول میکشد؟
در این دنیا، «سنشا-دو» (Sensha-do)، هنر نظامی استفاده از تانکها که بیشتر به عنوان «تانکری» (Tankery) شناخته میشه، برای یه دختر به اندازهی آرایش گل و مراسم چای مهمه. میهو نیشیزومی (Nishizumi Miho) یه دانشآموز تازهانتقالیه که اصلاً دلش نمیخواد با تانکری درگیر بشه. اما رئیس شورای دانشآموزی اونو احضار میکنه و به زور توی دورهی تانکری مدرسه ثبتنامش میکنه، با هدف نهایی اینکه بخشی از تیم مدرسه توی تورنمنت ملی تانکری بشه. بدتر اینکه، هر کدوم از اعضای تیم یه جور عجیب و غریبن.
وقتی هوتارو ایچیجو از مدرسه شلوغ و پر هرج و مرج توکیو به روستایی آرام و دنج در حومه شهر منتقل میشود، با تغییرات بزرگی روبرو میشود. هوتارو با همکلاسیهای عجیب و غریب جدیدش، با ماجراجوییهای روزانه، خود را با زندگی جدید وفق میدهد.
از آنجایی که جهان با ظهور ناگهانی یک مادر بیگانه مرموز تهدید می شود، بهترین دوستان کویاما کادود و ناکاگاوا "آنتان" اوران به زندگی دبیرستانی خود ادامه می دهند. اما وقتی بزرگ میشوند، با پرسشهای وجودی مواجه میشوند، پیچیدگیهای دوران بزرگسالی را میآموزند و اینکه تهدید واقعی ممکن است از بالا نباشد.
داستان به Ichigo Momomiya میپردازد، دختری که با قدرت گربه پلنگ Iriomote به میو ایچیگو (توت فرنگی) تبدیل میشود تا زمین را از دست بیگانگان انگلی Chimera Anima نجات دهد.
تاکامیا هونوکا یک دانشآموز معمولی است که تنها مشکلش این است که کنار کاگاری آیاکا، زیباترین دختر مدرسه، نشسته است. آنها هرگز با هم صحبت نکردهاند و هر تعامل کوچکی بین آنها باعث میشود که باشگاه طرفداران کاگاری، تاکامیا را بزنند. اما وقتی یک قسمت از ساختمان مدرسه در حال سقوط است و قصد دارد او را به عالم بعد بفرستد، کاگاری است که به نجات او میآید. فقط… او لباس یک جادوگر پوشیده است، او را در آغوش خود حمل میکند و روی یک جارو شناور است؟! کاگاری به تاکامیا میگوید که مأموریتش حفاظت از او است و حالا میتواند به جای پنهان کاری، به صورت آشکار از او حفاظت کند.
یاتارو یاگوچی، دبیرستانی سال دومی، از زندگی معمولیش خسته شده. درسش خوبه و با دوستاش گشت و گذار میکنه، ولی در واقعیت از هیچ کدوم یک از این کارها لذت نمیبره. اون که توسط روزمرگی زندگی محدود شده، به طور پنهانی به کسانی که کار هاشون رو به شکل متفاوتی انجام میدن، حسادت میکنه. تا وقتی که اون به لذت نقاشی کردن پی میبره. وقتی که اون یه نقاشی، اثر یکی از اعضای باشگاه هنر رو میبینه، مجذوب رنگ های استفاده شده توی اون نقاشی میشه. بعدا، توی یه تمرین نقاشی، سعی میکنه که زبانش رو بدون استفاده از کلمات، بلکه با استفاده از نقاشی بیان کنه. بعد از اون تجربه، یاتارو خودش رو به قدری قدرتمند در هنر میبینه که تصمیم میگیره که هنر، کاریه که میخواد بعنوان شغلش انتخاب کنه. ولی موانع زیادی سد راهش قرار میگیره: پدر و مادرش که نسبت به این انتخاب های منحصر به فردش دودل هستند، همسالان باتجربه ترش، و اینکه دروس اون مبحث بیشتر از اونچه که در ابتدا تصور میکرد، عمیق تر بود.