تو سال ۱۹۹X، دنیا پر از شعلههای اتمی شده و زنده موندن سخته. نوب، قهرمان قصه، شغلش تو ارتش مشتوان میشه که خطرش وحشتناکه و مردهها بیشتر از متقاضیهان! زاکوهای باحال مثل پیرزنِ جعلی، زندانبان ویگلر کاسندرا و «ضدعفونیکننده کثیفا» از ارتش امپراتور مقدس یکییکی میان و ماجرا رو هیجانیتر میکنن. نوب کی میمیره؟!
بل لابلک (Belle Lablac) تو دنیایی پر از حیوانات انساننما غریبهست، چون تنها انسان اونجاست. نه نیش داره، نه خز، نه پولک و نه چنگال. تنهای تنها و با یه عالمه سوال تو دلش، میخواد بفهمه اصلش به کجا برمیگرده. با شمشیر گندهاش، روندینگ (Runding)، راه میافته تا جواب سوالاش رو پیدا کنه. تو این سفر، کلی موقعیت خوب و بد براش پیش میاد تا بالاخره حقیقت رو بفهمه.
دو دختر دبیرستانی، یکی کوچکتر و شدیداً عصبی به نام پوپوکو و دیگری بلندقد تر و خونسردتر به نام پیپیمی در هر قسمت کارهای عجیب و غریبی انجام می دهند . . .
اِما و سایر بچه ها زندگی خوب و آرامی را در یتیم خانه گریس فیلد، جایی که در آن بزرگ شدن دارند. با اینکه قوانین سخت گیرانه ای بر آنجا حاکم است ولی سرپرستشان، زن بسیار مهربان و با ملاحظه ای می باشد. در این یتیم خانه تمام بچه ها با هم به مانند خواهر و برادر می باشند. ولی سوال بزرگ داستان این است که چرا بچه ها اجازه ی خروج از یتیم خانه را ندارند؟!