الکس از کودکی عاشق ساندرا است اما هرگز جرات نزدیک شدن به او را نداشته است. او از آنتوان، نویسنده ای تنها می خواهد که به او کمک کند تا او را اغوا کند...
وینسنت در آستانه پدر شدن است. در ملاقات با دوستان دوران کودکی او نام پسر آینده خود را اعلام می کند. این نام مفتضح بحثی را شعله ور می کند که موضوعات ناخوشایندی از گذشته گروه را نشان می دهد...
جک تشویق می شود تا در تعطیلات عاشقانه پاریس که برنده شده بود، برود، علیرغم اینکه نامزدش او را کنار گذاشته بود. سفر او به زودی به هرج و مرج و ماجراجویی تبدیل می شود، زمانی که چمدان او با وسایل یک تاجر فرانسوی عوض می شود ...
مدیر تور، ریچارد داسیر، با باختن در پوکر به مافیای آفریقای جنوبی، دردسر بزرگی برای خودش میسازد. او که در مقابل بیرحمترین پدرخوانده آفریقا، آقای چارلز، قرار میگیرد، با دو گزینه روبرو میشود: یا مردان چارلز، باکو را میکشند، یا او یک توریست اضافی را به سفر سافاری آیندهاش اضافه کند و از تحویل امن یک کیف قفل شده اطمینان حاصل کند. کاری که ساده به نظر میرسد...
یکی برای شروع یک رابطه خجالتی است و دیگری آنقدر ناآرام است که بتواند در یک رابطه بماند. آیا دوستی آنها به آنها کمک می کند تا زن مناسبشان را پیدا کنند؟..