داستان فیلم در مورد یک پُلیس بازنشستهی معتاد به الکُل است که جسد یک زن جوان را پیدا میکند و تصمیم میگیرد تا قاتل او را پیدا کند اما ناخواسته خانوادهاش را در معرض خطر قرار میدهد و…
براساس داستانی واقعی. کندی هانسن یک کودک بامزه و دوست داشتنی است اما ناگهان شروع به افت می کند. سالها طول می کشد تا تشخیص داده شود… بیماری باتن، یک بسیار نادر، وحشتناک و باعث رسیدن به انتهای خط زندگی است. هیچ درمانی برای بیماری باتن وجود ندارد و تنها پس از شانزده سال زندگی، کندی چشمانش را از زندگی میبندد، یک میراث بزرگ عشق و دوستی برجا میماند. اما داستان او به مرگ او پایان نمی یابد، اینجاست که معجزه ها واقعا شروع می شوند.
لیزا و اندی، دخترخاله و پسردایی صمیمی، خاطرات شیرین کودکی مشترکی دارند. سال ها بعد، با دریافت خبر بد برای اندی و قرار گرفتن زندگی لیزا در آستانه فروپاشی، آنها دوباره ارتباط برقرار می کنند و برای حل مشکلاتشان به گذشته شان رجوع می کنند.
گروهی از بچه هایی که زیر سن قانونی می باشند در حالی که فصل زمستان است و همه جا برف بندان، وارد فرودگاه بین المللی هوور می شوند و کریسمس خود را آنجا جشن می گیرند ...
سام رابرتز تصور میکرد که به تمام پرسشهای زندگی پاسخ داده است: هدف از زیستن، مفهوم عشق و نقشهای برای یک آینده بینقص. اما ورود چارلی به زندگیاش، همه چیز را دگرگون کرد.