داستان «جنگ فردا» در مورد گروهی از سفرکنندگان در زمان است که به سال ۲۰۵۱ میروند تا پیامی فوری به دنیا بدهند: اینکه ۳۰ سال بعد بشر در جنگ علیه موجوداتی فضایی مغلوب خواهد شد. تنها امید برای بقا این است که سربازان و شهروندان به آینده سفر کنند و به مبارزه ملحق شوند. در میان این افراد یک معلم دبیرستان و مرد خانواده به نام «دن فورستر» با بازی پرت است که مصمم به نجات دنیا برای دختر جوانش است. دن برای بازنویسی سرنوشت سیارهاش با یک دانشمند نابغه با بازی «ایوان استراهاوسکی» و پدرش با بازی «جی.کی. سیمونز» همکاری میکند...
پس از مرگ مادرش، میا هشتساله با خانوادهاش به مزرعهی مادربزرگش در مونتانا نقل مکان میکند. در جنگل، میا یک کرهی اسب تکشاخ را پیدا میکند که موجودی جادویی است و به هر کسی که به آن باور دارد، خوششانسی میآورد...
27 سال پس از اتفاقات قسمت اول، اعضای باشگاه بازندگان بزگ شده و از هم دور شده اند تا اینکه یک تماس تلفنی پریشان کننده و مخرب باعث می شود که آنها دوباره دور هم جمع شوند...
یک صاحب کتابفروشی مصمم در تولسا، به عنوان یک روزنامهنگار تحقیقی، به بررسی فساد محلی میپردازد. وقتی گزارشهای او ارتباطات شومی را آشکار میکند، او باید هم از خانوادهاش و هم از حقیقت محافظت کند.
یک گلفباز سابق که دوران اوجش گذشته و از کارش اخراج شده، بعد از اینکه همسرش ترکش میکند، در مربیگری یک نوجوان نابغه و مشکلدار بارقه امیدی میبیند. او آیندهاش را بر موفقیت این جوان شرط میبندد.