نوجوان سرکش، کلوتار، دلباختهی همکلاسیاش جکی میشود، اما خشونتهای گروهی او را به مسیری تاریک میکشاند. پس از سالها، این دو عاشق نگونبخت متوجه میشوند که سرنوشت همواره آنان را به یکدیگر بازمیگرداند.
دو دختر ناپدید میشوند. پلیس تازهکار، پل شارتیه، به یک واحد مخفی که یک مجرم را تعقیب میکنند، میپیوندد. پس از اینکه این عملیات با شکست مواجه میشود، شارتیه که از محدودیتهای قانونی ناامید شده، شخصاً به دنبال مجرمان میرود.
ایرین، دختر ۱۹ ساله یهودی و فرانسوی، در تابستان ۱۹۴۲ زندگی پر از شور و شوقی دارد. او با دوستانش خوش گذرانی میکند، عاشق مردی جوان شده است و آرزو دارد بازیگر شود. اما زمان او در حال تمام شدن است، زیرا جنگ جهانی دوم در حال پیشروی است و یهودیان در معرض خطر قرار دارند...
فیلیپ و همسرش در حال جدایی هستند، عشق آنها به طور جبران ناپذیری تحت فشار کار آسیب دیده است. فیلیپ که یک مدیر موفق در یک شرکت صنعتی است، دیگر نمی داند چگونه به خواسته های متناقض روسای خود پاسخ دهد...
سباستین پس از دزدیدن یک کنسول بازی ویدیویی از مهاجران، سعی می کند آن را به پاتریک، بفروشد. تا اینجا هیچ اتفاقی نیفتاده است. اما هنگامی که یک خواننده رپ به تازگی از زندان خارج می شود ، پاتریک و سباستین تبدیل به بدخواهان تحت تعقیب فرانسه می شوند...
پس از خیانت رمی، لیلا در پذیرش و کنار آمدن با جداییشان دچار مشکل شده است. یک روز، رمی به لیلا اطلاع میدهد که قصد دارد به تنهایی به بولیوی سفر کند تا به اشتباهات خود فکر کرده و آنها را درک کند.
مشکل "ژولیت" این است که نمی تواند در مورد هیچ چیزی تصمیم گیری کند. حتی در سن 40 سالگی، او همچنان از پدرش و دوستانش می خواهد در همه موارد برایش تصمیم گیری کنند. اما زمانی که او عاشق مردی جذاب و متفاوت به نام "پل" می شود، برای اولین بار قادر می شود تا خودش برای زندگی اش تصمیم بگیرد...