در دهه 1700، یک خون آشام از یک زن عادی پسری دارد. مادر می میرد، و او دو قرن تلاش می کند تا به پسر حلیم خود بیاموزد که چگونه یک خون آشام مناسب باشد، اما فایده ای نداشت. اکنون آنها باید از ترانسیلوانیا فرار کنند و در نهایت به فرانسه می روند.
Philippe Dubaye نیمه های شب که دوست قدیمیش Xavier Maréchal را با اخبار نگران کننده ای درباره اینکه او شخصی به نام Serrano را کشته است از خواب بیدار میکند؛ کسی که با استفاده از نفوذ سیاسی خود دست به قاچاق می زند. Serrano مدارکی در مورد دست داشتن Dubaye در یکسری معاملات فاسد را در اختیار داشته و خود را آماده میکرده که آنها را بر علیه معاون استفاده کند. Xavier برای سرپوش گذاشتن این مسئله برای دوست قدیمیش Philippe موافقت می کند اما بزودی دچار مخمصه می شود و…
در سال 1945، زمانی که جنگ جهانی دوم به پایان می رسد، پنج کلاهبردار کوچک با هم متحد می شوند تا یک باند تشکیل دهند. پس از چندین سرقت جسورانه، آنها به عنوان "باند دیفرانسیل جلو" بدنام می شوند...
میلان باید لوئیس راندونی را قبل از اینکه در دادگاه شهادت دهد، بکشد. او از هم اتاقی افسرده اش فرانسوا پینیون که با حلق آویز کردن خود از لوله توالت، اتاق میلان را غرق در آب می کند، ناراحت است. در اینجا او در مشکلات گیر کرده است.