دخترک جوان با نام “بابی دال” (بچه عروسک) توسط ناپدری سنگ دل به یک آسایشگاه روانی فرستاده می شود و تا پنج روز آینده ناپدری اش می خواهد تا به شکلی او را در آسایشگاه از بین ببرد در عالم خیال و تخیل او و چهار نفر دیگر از کسانی که در آسایشگاه هستند، وارد دنیای دیگری می شوند و به نظر می رسد از راه دنیای جدید می توانند از آسایشگاه بگریزنددر دنیای جدید این پنج نفر باید با موجودات مختلف و دشمنان عجیب و بسیار زیادی مبارزه کنند و پیش از آنکه دیر شوند از مهلکه بگریزند
4 دوست آمریکایی برای گزراندن تعطیلات به مکزیک می روند، که در آنجا با یک توریست آلمانی آشنا می شوند و این توریست آلمانی آنها را متقاعد می سازد تا برای پیدا کردن برادر گمشده اش به او کمک کنند. که برادرش آخرین بار همراه با دوست دخترش نزدیک خرابه های مرموزی دیده شده است.....
این فیلم به زندگی «کریستوفر مککندلس»، دانشجوی دانشگاه «اموری» که یک ورزشکار نیز هست میپردازد. «کریستوفر» پس از فارغ التحصیلی، تصمیم میگیرد تا همهی ۲۴ هزار دلار پساندازش را به موسسهی OXFAM (که یک نهاد خیریهی بینالمللی است) اهدا کند. او حتی کیف پولش را نیز از بین میبرد و به سمت آلاسکا سفری را آغاز میکند تا در دنیای وحشی و دور از تمدن زندگی کند. او همراه خود تنها یک دوربین و یک اسلحه شکاری میبرد. «کریستوفر» در طول سفر با آدمهایی مواجه میشود که قبل از برخورد با سختیها و مشکلات طبیعت وحشی، مسیر زندگی او را تغییر میدهند…
همانطور که یک مرد چاق یک زن لاغر آسیایی را از میان سطل زباله ها و از میان ساختمان های فرسوده حمل می کند، صداهای خارج از صفحه نمایش مجموعه ای از افکار و شخصیت ها را ارائه می دهند...
داستان کلی فیلم درباره ی زنی جوان و باهوش از خانواده ای نسبتا متوسط با علایقی خاص به نام الیزابت بنت و مردی ثروتمند و مغرور نسبت به موقعیت اجتماعی خود به نام دارسی و علاقه ی این دو نسبت به هم است . علاقه ای که به دلیل رفتار و موقعیت اجتماعی هر یک بر هم پوشیده بوده و گاهی تنفر از هم به نظر میرسد . رفتار متکبرانه ی دارسی که برای الیزابت قابل تحمل نیست دوام چندانی نمی یابد و دارسی مجبور میشود غرور کاذب خود را کنار گداشته و علاقه ی خود را به الیزابت ابراز کند و …
گروهی از دانش آموزان یک مدرسه کاتولیک پس گرفتار شدن حین طراحی یک کتاب کمیک،نقشه یک سرقت را طرح ریزی می کنند که اشتباهات گذشته آنها را تصحیح کرده و آنها را نبدیل به افسانه های محلی می کند…
«جرج» (کلاین) آرشیتکتی است که در خانه ای محقر، کنار دریا و بین همسایگانی با خانه هایی گران قیمت زندگی می کند. همه چیز بر وفق مراد «جرج» پیش می رود تا این که یک روز او را از کار بیست ساله ی آرشیتکتی اش اخراج می کنند و کمی بعد هم خبردار می شود فقط یک سال فرصت زندگی دارد
…
امریکا. در جریان انتخابات ریاست جمهوری سال ۱۹۸۸، نوجوانی به نام «دانی دارکو» (جیک جیلنهال) یک شب توی خواب راه می افتد و از خانه خارج می شود و با خرگوش غول پیکر و زشت رویی به نام «فرانک» (دووال) ملاقات می کند که به او می گوید دنیا۲۸ روز و ۶ ساعت و ۴۲ دقیقه و ۱۲ ثانیه ی دیگر نابود خواهد شد …
بیلی چپل ، بازیگر تیم دیترویت تایگرز ، پس از 19 سال بازی که در تمام زندگی خود دوست داشت ، باید تصمیم بگیرد که آیا این کاری که میخواهد انجام بدهد همه چیز را به خطر می اندازد یا نه...
«جکي» (ساراندون) سرپرستي دو بچه اش را به عهده دارد. شوهر سابقش، «لوک» (هريس) که يکشنبه ها بچه ها را پيش خودش مي برد، با زني به نام «ايزابل»(رابرتس)، عکاس درجه يک مد زندگي مي کند؛ اما از آن جايي که «لوک» هميشه به دلايل کاري ناچار به سفر کردن است، زحمت آماده کردن بچه ها براي رفتن به مدرسه (وقتي خانه ي پدرشان هستند) به عهده ي «ايزابل» مي افتد و او هم زني نيست که اين کار را بلد باشد. زندگي به همين منوال مي گذرد تا اين که «جکي» متوجه مي شود به سرطان مبتلا شده است...
این فیلم که در دهه 1980 در جنوب آمریکا اتفاق می افتد ، الن 11 ساله (ینا مالون) پس از خودکشی مادرش وارد زندگی سختی می شود. او که از پدر سوء استفاده کننده اش فرار می کند ، ابتدا با مادربزرگش (جولی هریس) زندگی می کند و سپس یکی پس از دیگری به خانه های عجیب و غریب منتقل می شود ، که ...
این سریال بر اساس داستان واقعی ساخته شده . دو دوست صمیمی از دو خونواده ی قدیمی بعد از بازگشت از civil war به خونه به دلیل یه سری سو ء تفاهم ها و قصور ها روابط شون به سردی منتهی میشه و این اختلافات وسیع تر میشه و دشمنی ها و جنگی خونین بین مک کوی ها و هتفیلد ها در می گیره...
داستان سریال درباره افسر پلیسی به نام مارتین میباشد که عشق زندگیاش به قتل رسیده است. در این میان، مارتین به همراه یک قاتل در دنیایی از قاتلان حرفهای، یاکوزاها، مافیای روسی و گروهی از گانگسترهای نوجوان گرفتار خواهند آمد...