در اواخر قرن نوزدهم، یک شکارچی غیرقانونی و همسرش به یک غار نقل مکان کردند. حال آنها برای حق اقامت خود و همچنین برای رابطه خود با جامعه مبارزه می کنند...
در دهه ۱۹۳۰ در سوئد، Torgny Segerstedt، یک روزنامهنگار سوئدی و یکی از منتقدان برجسته هیتلر و نازیها بود و در زمانی که دولت و پادشاه سوئد سعی در حفظ بیطرفی و جلوگیری از تنش با آلمان داشتند، به صدا درآوردن خطر فاشیسم پرداخت...
همیلتون به عنوان مامور مخفی وارد گروهی از مافیای سوئد می شود که در کار قاچاق سلاح به تروریست ها هستند. اما ناگهان گروهی ناشناس به این گروه حمله می کند و همه به جز همیلتون کشته می شوند. اما آنها چه کسانی بودند و از کی دستور گرفتند. حالا همیلتون می خواهد این موضوع را بفهمد ….همیلتون به عنوان مامور مخفی وارد گروهی از مافیای سوئد می شود که در کار قاچاق سلاح به تروریست ها هستند. اما ناگهان گروهی ناشناس به این گروه حمله می کند و همه به جز همیلتون کشته می شوند. اما آنها چه کسانی بودند و از کی دستور گرفتند. حالا همیلتون می خواهد این موضوع را بفهمد ...
«لیزبت» بعد از اثابت گلوله به سرش، در بیمارستان بستری است و باید بعد از مرخصی از آنجا، به جرم انجام ۳ قتل محاکمه شود. در همین حال «میکائل» باید بی گناهی او را اثبات کند...
یوهان فالک بیش از یک سال است که از زمانی که از پلیس استعفا داده، کار نکرده است. او بیشتر از همه میخواهد به حومه شهر نقل مکان کند، اما سرنوشت چیز دیگری در نظر دارد...
داستان در سال 1920 اتفاق می افتد. جائی که فیلمی بر اساس کتابی نوشته "سلما لاگرلوف" ساخته شده و کارگردان از او برای بررسی برخی صحنه های ابتدایی فیلم دعوت می کند...
داستان فیلم در مورد پدر و مادر کارگردان مشهور سوئدی، اینگمار برگمان می باشد. در سال 1909، پدر او هنریک برگمان که مرد فقیری بود عاشق آنا، دختری از یک خانوادهی ثروتمند می شود. پس از ازدواجشان، هنریک بعنوان یک کشیش در شمال سوئد مشغول به کار می شود. اما پس از چند سال، آنا دیگر نمی تواند زندگی با مردم آنجا را تحمل کند...
نام او کارل همیلتون از یک خانواده نجیب سوئدی است - آموزش دیده توسط سیا و یک SEAL ارتش. هنگامی که گروهی از تروریست های مستقر در سوئد تهدید می کنند که نقشه های شیطانی خود را آغاز می کنند - Coq Rouge Carl Hamilton فعال می شود...
سربازان وظیفه با استفاده از منابع مازاد ارتش، به ارائه خدمات پولی به مردم محله میپردازند. این فعالیت به تدریج گستردهتر میشود، اما ترس از فاش شدن این راز برای کسانی که توانایی پرداخت ندارند، همواره وجود دارد.
سال 1959. «اینگمار یوهانسون» (گلانسلیوس) در آستانه ی بلوغ قرار دارد و مادرش (لیدن) مریض و پدرش در سفر است. او را می فرستند تا مدتی را نزد «عمو گونار» (وون برومسن) بگذارند، اما آن جا احساس بیگانگی می کند و دوری از سگش را تاب نمی آورد. با این حال آرام آرام به محیط خو می کند.
گروهی متشکل از چهار پلیس به خاطر گشت و گذار در خیابان های استکهلم با ون خود به دنبال مست ها یا مجرمانی می گردند که بتوانند با باتوم خود آنها را مورد ضرب و شتم قرار دهند...