لیلا مالکال پس از پیروزیهای پیشین، به درجه ستوان سرهنگی ارتقا یافته و فرماندهی یگان W-0 را بر عهده گرفته است. او پس از خنثی کردن تلاشی برای ربودن ژنرال ارتش اروپا، سه عامل این توطئه را برای جبران کمبود خلبانان W-0 استخدام میکند. آیانو کوساکا، یوکویا ناروسه و رهبر آنها، ریو سایاما، به امید یافتن مکانی برای تعلق داشتن، این پیشنهاد را میپذیرند.
داستان این قسمت از این قرار است که کریتو (Kirito) و دوستانش تصمیم میگیرند تا عضو یک دنیای شبیهسازی زیرآبی شوند تا بتوانند خواسته یویی ( Yui) که دیدن یک وال هست را برایش برآورده سازند. اما متوجه میشوند که یویی (خواهر کریتو) از آب وحشت دارد، بنابراین تصمیم میگیرند در دنیای واقعی به او شنا یاد بدهند…
تاکهمیچی هانگاکی در بدترین شرایط زندگی خویش است که متوجه می شود دوست دختر سابق و تنها معشوقه زندگیش هیناتا تاچیبانا که در دوران راهنمایی باهم قرار می گذاشتند توسط دارو دسته تبهکاران " توکیو مانجی(صلیب شکسته卍)" کشته شده است، روز بعد از اطلاع از این حادثه تاکهماچی بر روی سکوی ایستگاه قطار بود که یک نفر او را از پشت هل می دهد و او بر روی ریل قطار می افتد، زمانی که تاکهماچی خود را برای مردن آماده کرده بود وقتی چشمان خود را باز می کند متوجه می شود که به دلایلی به 12 سال پیش که اوج دوران زندگی اش بود بازگشته است او برای نجات زندگی معشوقه اش تصمیم میگیرد که خودش را عوض کند و از اینجاست که انتقام او از زندگی شروع می شود.
پس از شکست پادشاه شیطان، مسابقاتی برای انتخاب جانشین او برگزار میشود. هلک، قهرمان انسان، در صدر مسابقات قرار دارد. برخی از شیاطین از این ایده که یک انسان جانشین بعدی پادشاه شیطان شود، خوشحال نیستند، به خصوص وِرمِلیوِ قرمز. او برای محافظت از شیاطین و اثبات دشمنی هلک با آنها، حتی حاضر است در مسابقه تقلب کند.
به نظر میرسد خونآشامها در میان انسانها زندگی میکنند. البته دولت از وجود آنها خبر ندارد، چون ظاهرشان با انسانها تفاوتی ندارد. آنها هم نیازی به خوردن خون ندارند، اما وقتی حس میل یا عصبانیت به آنها دست میدهد، میتوانند به هیولایی کنترل ناپذیر تبدیل شوند.
در تابستان سال 1989، چهار کودک توکیویی شاهد ظهور گامرا، یک هیولای لاکپشتی غولپیکر، بودند که برای دفاع از مردم شهر در برابر هیولاهای غولپیکر انسانخوار به میدان آمد و با آنها مبارزه کرد.
پادشاهی متالیکانا از سوی چهار لرد آشوب تحت حمله واقع شده. هیچ چیز نمی تونه جلوی گروه شرور – استاد نینجا گارا، ملکه تندر مرگبار نی آرشس، کال-سو سرد و محاسبه گر و کاهن تاریکی مرموز ابیگیل رو از رسیدن به اهدافشون بگیره، حتی اگر که با بیدارشدن اونها همه چیز نابود بشه. کاهن اعظم گئو ناامیدانه می خواد به پادشاهی و مردمش کمک کنه. او جادوگر قدرتمند اشنایدر تاریک، مردی رو که زمانی متحد این گروه شرور بود رو به سمتشون می فرسته. متاسفانه اشنایدر تاریک نقشه های خودشو داره. آیا او جلوی چهار لرد آشوب رو میگیره یا به اونا ملحق میشه تا دنیا رو فتح کنن؟
دری به دنیایی دیگر در برابر پسری گشوده می شود که در تمام عمرش به طرز وحشیانه ای مورد آزار و اذیت قرار گرفته است. این واقعیت جایگزین به او امکان دسترسی به انواع چیزها، مانند مهارت های تقلب و پورتالی را می دهد که به او اجازه می دهد بین دنیای قدیمی و جدید خود سفر کند! آیا این بازنده کلاس می تواند زندگی خود را به خانه برگرداند...؟
پس از خیانت یارانش، هارویوشی، قوی ترین پیشگو، در آستانه مرگ قرار گرفت. به امید خوشبختی در زندگی بعدی، او تکنیک تناسخ مخفی را امتحان کرد و به دنیای دیگری فرستاده شد! در یک خانواده جادوگر متولد شد، جادویی که او به ارث نبرد در مقایسه با توانایی های قبلی او به عنوان یک اونمیوجی کم رنگ شد. "چه کسی به جادو نیاز دارد؟ من با تکنیک های قدیمی خود در این دنیا زنده خواهم ماند!"
ویستریا دختر یتیمی است که در انتهای قرن نوزدهم در گوشه ای از امپراتوری بریتانیا زندگی می کند. زندگی او متروک و تاریک است – تا اینکه با مالبوس، موجودی جاودانه قدرتمند اما به همان اندازه تنها با ظاهری پشمالو، که توسط شکارچیان شکار شده است، روبرو می شود. ویستریا و مالبوس با هم در امپراتوری پرسه می زنند – پرجمعیت از انسان ها و جانورانی شبیه انسان – در جستجوی مکانی که بتوانند در صلح با هم زندگی کنند.
در دنیای ممنوعه صحرای Gunsmoke، جایزه اسرارآمیزی بالای سر Vash the Stampede آویزان است و به نظر می رسد صلح طلب تفنگدار نمی تواند لحظه ای مهلت پیدا کند. وش یک تپانچه معمولی نیست، سلاحی را بسته بندی می کند که قادر به سوراخ کردن یک سیاره است، که توضیح می دهد که چرا مردم محلی از ذکر نام او می لرزند. اما شصت میلیارد دلار دو برابر پاداش معمولی نیست، و هر روانی شاد در خلقت قصد دارد ادعا کند وش مرده یا زنده است – ترجیحاً مرده!
گفته شده که خونآشام ها نقاط ضعف بسیاری از جمله سیر، نماد صلیب و نور خورشید دارن. ولی لرد درالوک، خونآشام عاشقِ بازی، نقطه ضعفش... همهچیزه. اون با خفیفترین لطمهای میمیره، و به کپهای از خاکستر تبدیل میشه. بعد از اینکه شکارچی خونآشام رونالدو از یه قلعه که توسط خونآشامی مشکوک به بچهربایی اشغال شده خبردار میشه، به اونجا میره تا شر اون اهریمن رو کم کنه. اگرچه، معلوم میشه که اون خونآشام درالوک بوده، ضعیفهای که با کوچکترین چیزی به خاکستر تبدیل میشه. علاوه بر این، اون بچه در واقع اونجا زندانی نبوده-- بلکه داشته از اون 《خانهی وحشت》به عنوان زمین بازی اختصاصی خودش استفاده میکرده! وقتی که درالوک قلعهاش نابود میشه، به دفتر رونالدو نثل مکان میکنه که البته باعت آزرده شدنش میشه. علیرغم اختلافهاشون، اونها باید با هم همکاری کنن تا از خودشون در مقابل خونآشامهای سرکش، سردبیر مرگبارِ رونالدو، بازجویان و غیره دفاع کنن-- در کنار مرگ های پی در پیِ درالوک در طی این مسیر.
تو یه زندان تو ژاپن جوتارو کوجوی ۱۷ ساله زندگی می کنه: یه آدم وحشی، مبارز و خلافکار که یه نیروی غیر قابل کنترل تسخیرش کرده! سرتاسر دنیا نیروهای شیطانی در حال بیدار شدنن: “استند”ها، موجودات وحشتناک نامرئی که به حاملاشون قدرتهای بی نظیری می دن.جوجو برای نجات مادرش باید نیروی تاریک وجودش رو مهار کنه و به مصر سفر کنه تا خون آشام صد ساله ای که دنبال خون اعضا خونواده اشه رو شکست بده. ولی این راه رو به این آسونی نمی شه رفت؛ چون دشمنان زیادی قصد دارن در مقابلش ایستادگی کنن .
داستان با سلاحی به اسم Blaze شروع میشه که از جنس روح انسان هاست . Tooru Kokonoe برای این سلاح انتخاب میشه ، اما به دلایلی Blaze اون یه سپر هست و نه یه سلاح . همچنین اون در مدرسه ای که مخصوص آموزش توانایی های جنگی هست ثبت نام میکنه و با یه دختر مو نقره ای زیبا هم اتاقی میشه .
همه چیز در مورد دانشجوی کالج آمامیا یوهی متوسط است: نمرات، ظاهر و نگاه متعصب او به زندگی. پس چه اتفاقی می افتد که او یک روز با مارمولکی سخنگو از خواب بیدار می شود که به او اطلاع می دهد که یک چکش غول پیکر در فضای بیرونی وجود دارد که آماده است زمین را تکه تکه کند و از او در مبارزه با نیروهای شیطانی درخواست وفاداری می کند؟ وانمود کنید که هرگز اتفاق نیفتاده است! متأسفانه برای یوهی، کمی اجبار در قالب یک شاهزاده خانم فوق العاده، او را از بازگشت به زندگی معمولی خود باز می دارد. در ماجراجویی زندگی خود، یووهی به نیروهای پرنسس غیرقابل پیش بینی ملحق می شود و به دنبال خدمه ای متشکل از همراهان می گردد تا قبل از اینکه چکش بیسکویت سیاره را نابود کند، با یک جادوگر شیطان صفت و هموطنان وحشتناک قدرتمندش مبارزه کنند!
کاگیاما شیگئو ملقب به آ.کی.آ "اوباش" یک رتبه ی هشتمی در استفاده از توانایی های ذهنی و روانی! او از کسایی بود که وقتی بچه بود میتونست قاشق خم کنه و با قدرت ذهنش اشیاء را جا به جا کنه اما کم کم دیگه از قدرت هاش استفاده نکرد چون نمیخواست جلوی دید منفی مردم بیشتر از این قرار بگیره و در حال حاضر تنها چیزی که میخواست دوست شدن با دختری به اسم تسوبومی بود یکی از همکلاسی هاش! با تمام توانی که برای پوشوندن قدرتش از همه گذاشته بود مثل هر روز به زندگی روزمره ی خودش ادامه می داد و سعی می کرد در راه هدفش حرکت کنه!!
ماری تمکی سال دوم دبیرستان است و می خواهد کاری را شروع کند. پس از آن است که او با دختری آشنا میشود که بقیه افراد کلاس او را عجیب و غریب میدانند و او را «Arctic» مینامند، زیرا این تنها چیزی است که او درباره آن صحبت میکند. بر خلاف همسالانش، ماری تحت تأثیر فداکاری شیراسه قرار می گیرد و تصمیم می گیرد که اگرچه بعید است که دختران دبیرستانی این کار را انجام دهند.
میانو روزهای خودش رو در آرامش با خوندن کمیک های عشق پسران و نگرانی درمورد قیافه دخترونه اش میگذرونه - تا این که با سنپایش ساساکی درگیر میشه. ساساکی از هر فرصتی برای نزدیک شدن به میانو استفاده میکنه.
سورا و شیرو، دو خواهر و برادر، تشکیل دهندهی تیم ترسناکترین بازیکنان حرفهای در جهان، بلانک هستند. وقتی موفق میشوند خدا را در یک بازی شطرنج شکست دهند، به یک دنیا فرستاده میشوند که در آن همهی اختلافات با بازی حل میشوند.
انیمه "هنر شمشیرزنی آنلاین" را می توان سبک متفاوتی از بین انیمه های ژاپنی دانست . در این انیمه زیبا ماجرا در آینده یعنی سال ۲۰۲۲ اتفاق می افتد. سالی که بشر پس از مدت ها تلاش موفق می شود تا تکنولوژی تولید کند که به وسیله آن می تواند انسان ها در دنیای مجازی قرار داده اما تمامی حس های انسان را نیز فعال نگه دارد. در این بین شرکت های بازی سازی به این سیستم روی می آورند و کنسولی با نام Nerve Gear ساخته می شود که در اولین روز شروع به کار آن ۱۰ هزار نفر وارد بازی و به رقابت با یکدیگر می پردازند. در این بین متوجه می شوند که امکان خروج از بازی امکان پذیر نیست و بعد از مدتی یکی از ناظرین بازی به آن ها اطلاع می دهد که در صورت شکست در این بازی، کنسول مغز شما را منفجر و شما را خواهد کشت. تنها راهی که کاربران از این ماجرا نجات پیدا می کنند این است که بازی را تا انتها ادامه و پیروز آن بشوند.
کاترینا کلائس ۸ ساله، تنها دختر یک دوکه که زندگی آروم و به دور از دغدغه ای رو سپری می کنه؛ البته تا زمانی که سرش به سنگ میخوره و یادش میاد که اون اصلا دختر یک دوک نبوده. او در واقع اوتاکویی بوده که در زندگی پیشین خودش، بعد از اینکه تا صبح بیدار میمونه تا بازی اُتومه مورد علاقه ش رو بازی کنه، تو راه رفتن به مدرسه جونش رو از دست میده. بعد از پی بردن به اینکه محیط اطرافش به طرز عجیبی آشناست، کاترینا با فهمیدن این موضوع که در دنیای فورچون لاور(بازی اُتومه که در زندگی قبلیش بازی میکرد) به عنوان شخصیت منفی زن دوباره متولد شده، شُکه میشه. شخصیت منفی زن در این بازی معمولا یا کشته یا تبعید میشه، پس کاترینا تصمیم میگیره با اتکا بر دانش خودش از هر پیشامد بدی جلوگیری کنه. ولی آیا اصلا برای شخصیت بد، پایان خوبی میشه تصور کرد؟
کیمیزوکا کیمیهیکو یه آهنربای دردسره. از گیر افتادن تو صحنه جرم گرفته تا اتفاقی دیدنِ معامله موادمخدر، هر جا که میره دردسر هم باهاش میاد. پس جای تعجبی هم نیست که پرواز به نظر معمولیش به یکباره وارد شرایط اظطراری بشه و نیاز ضروری به یه کارآگاه تو کابین پیدا میشه. متاسفانه، تلاشش برای جلوگیری از دردسر توسط یه دختر مو نقرهای که با اسم مستعار سیتا شناخته میشه ازبین رفت. دختر خودش رو کارآگاه معرفی کرد و بی تعارف کیمیزوکا رو به عنوان همکارش وارد پرونده کرد. اون اتفاق نقطه آغازی بر ماجراجویی بزرگی در سراسر جهان بود، چیزی که کیمیزوکا تو خوابش هم تصورش رو نمیکرد. هر دوی اونا با اطلاع از خطر مرگشون وقتشون رو صرف نابودی سازمانهای جنایتکار، جلوگیری از وقوع فاجعه و نجات مردم کردن. اما سه سال بعد با مرگ سیستا سفر اونا هم به پایان خودش رسید. اینبار کیمیزوکا تصمیم گرفت که یه زندگی عادی دبیرستانی داشته باشه. او یک سال در خفا زندگی کرد. اما دست سرنوشت او را با دختری که به شکل عجیبی شبیه سیستا بود آشنا کرد، اتفاقی که زندگی آرام او را دوباره به چالش میکشید.