اتفاقات در آپارتمانی در محله ی منهتنِ آمریکا می گذرد که در آن زندگی سگی به نام مَکس به عنوان یک حیوان خانگی با آمدنِ یک هم خانه ی دیگر به نامِ دوک تغییر می کند. آنها همیشه با هم اختلاف و درگیری دارند ، اما وقتی که می فهمند یک خرگوشِ زِبلِ سفید به نامِ گولهبرفی سعی دارد تا یک ارتش از همه ی حیوانات بی خانمان تشکیل دهد تا انتقامی از حیواناتِ خانگی و صاحبانشان که زندگیِ خوشحالی دارند ، بگیرد ، تمامِ اختلاف های خود را کنار می گذارند و…
انیمیشن «درون» پنج احساس مختلف انسان شامل ترس، ناراحتی، شادی،عصبانیت و نفرت را در قالب شخصیت های کارتونی و چگونگی تعامل آنها در ذهن و خاطره و تجربه های جدید به تصویر می کشد...
داستان این قسمت در مورد Dusty از مشهورترین شرکت کنندگان در مسابقات هوایی می باشد که متوجه می شود که موتورش آسیب دیده است و ممکن است که دیگر نتواند مسابقه دهد .Dusty با این وضعیت پیش آمده به گروه هلیکوپترهای آتش نشان و امداد می پیوندد و ...
اکنون الیوت عیال وار شده است و صاحب بچه و دیگر نمی تواند با بوگ به خوش گذرانی بپردازد، بوگ هم که دیگر نا امید است و تنها، به یک سیرک روسی ملحق می شود و آنجا یک خرس گریزلی مونث اصیل روسی را ملاقات می کند و به او علاقه مند می شود و …
اندی دیگه بزرگ شده است و کم کم روانه رفتن به دانشگاه میشود و اسباب بازی هایش که وودی و باز هم جزء آنها هستند قرار است که داخل اتاق زیرشیروونی انبار شوند. ولی قبل از اینکه این اتفاق بیفتد به صورت تصادفی دور انداخته میشوند و بعد از گذراندن ماجراهایی، خود را در یک مهدکودک می یابند.
انیمیشن درمورد پیرمردی است که در شهری بزرگ زندگی میکند و از کل جامعه فاصله گرفته است و در تنهایی به سر می برد. خانه ی کوچک او در میان آسمان خراش هایی است که هر روز بلندتر می شوند و اکنون شهرداری میخواهد خانه ی او را تخریب کند و تخلیه کند. اما پیرمرد حاضر نیست خانه اش را به هیچ وجه ترک کند به همین علت با هزاران بادکنک که به خانه اش وصل کرده است به پرواز در می آید تا سفر پر ماجرایی را آغاز کند. اما بر حسب اتفاق پسر شش ساله ی همسایه نیز با او همراه می شود و آنها در سفری به جنگل ها و طبیعت دور افتاده ماجراهای جالبی را تجربه می کنند و …
داستان درباره یک خرس قهوهای به نام بوگ است که اهلی شده و برای یک محیط بان کار میکند او با یک گوزن به نام الیوت آشنا شده و همین گوزن زندگی متمدن او را به هم می ریزد طوری که محیطبان مجبور میشود هر دوی آنها را به جنگل بازگرداند و آنها در تلاشی کورکورانه هستند تا از این جنگل فرار کرده و به شهر بازگدند در این میان یک شکارچی به دنبال آنهاست اما آنها با نقشه و با کمک یکدیگر تمام شکارچیان فراری میدهند اما به جنگل عادت کرده و دیگر به شهر باز نمیگردند...
خفاش دوستداشتنی بارتوک (هنک آزاریا) به ماجراجویی خود میپردازد و با یک مار صورتی، یک خرس نازک، شاهزاده ایوان رومانوف (فیلیپ ون دایک) و جادوگر شیطانی بابا یاگا (آندره مارتین) که سعی دارند بر تمام روسیه حکومت کنند، ملاقات میکند...
چیزی از پیروزی «بیب» در مسابقه چوپانی در فیلم قبلی نمی گذرد، که هاگت مزرعه دار آسیب می بیند و نمی تواند کار کند. بیب برای نجات مزرعه باید به شهر بزرگ برود...
پدربزرگ در مورد قهرمان اسطوره ای خود به نام دایناسور تنها به لیتل فوت می گوید. سارا دو پسر عموی کوچک و پر جنب و جوش را می گیرد تا از آنها مراقبت کند...
بالتو” سگی دورگه فرصت تبدیل شدن به قهرمان در زمستان سال ۱۹۲۵،جائی که شیوع دیفتری کدکان آلاسکا را تهدید می کند.او گروهی سگ را در سفری به طول ۶۰۰ مایل در آلاسکا رهبری می کند تا تجهیزات پزشکی را به مقصد خود برسانند…
«آلبرت هوگت» (کرامول) بچه خوکي را که مادرش او را «بيب» صدا مي زده، مي خرد و به مزرعه ي سبز و بزرگش مي برد. «بيب» خيلي زود با ديگر حيوانات مزرعه آشنا مي شود و با هوشي که دارد جاي سگ گله ي مزرعه، «رکس» را مي گيرد.
«جان اسميت» که هم راه با انگليسي ها براي تصرف مناطق بکر به ينگه دنيا آمده، با دختري سرخ پوست به نام «پوکاهونتاس» آشنا مي شود. آن دو برخلاف تفاوت هاي فرهنگ و رسم و رسوم قبيله اي به يک ديگر دل مي بندند...
فرانک دارلینگ، پلیس شیکاگو، یک جهشیافتهی سبزپوست عظیمالجثه به نام دراگون را کشف میکند که از فراموشی رنج میبرد. دراگون به امید کشف هویت خود، به پلیس شیکاگو میپیوندد و با جهشیافتههای شیطانی به رهبری ارباب مرموزی مبارزه میکند.
در گذشته های دور، یک سامورایی ژاپنی (به اسم جک) علیه جادوگری شروع به مبارزه می کند. اما قبل از اینکه بتواند جادوگر را نابود کند، توسط جادوگر به هزاران سال بعد فرستاده می شود. حالا جک، خودش را در دنیایی می بیند که تحت تسلط کامل جادوگر می باشد. جک خودش را با محیط وفق میدهد و شروع به اصلاح بدیها می کند. در عین حال سعی می کند راهی به گذشته پیدا کند تا جادوگر را بطور کامل از بین ببرد...
داستان سریال "ماجراهای شوم بیلی و مندی" مربوط به دو کودک به نام های Billy و Mandy می باشد . کسانی که در یک مسابقه برای نجات جان همستر خانگی بیلی برنده شده و حالا دوستی دائمی با Reaper برقرار کرده اند . در واقع بچه ها با تقلب در مسابقه پیروز شده اند و Reaper را به عنوان برده در کنار خود دارند و از توانایی های جادویی و قدرت های ما فوق طبیعی برای رفتن با مکان های مافوق طبیعی استفاده می کند