اتسوکو، دانشآموزی بیهدف، با درخواست رینا، دانشآموز جدید، برای راهاندازی باشگاه قایقرانی مواجه میشود. ابتدا با اکراه میپذیرد، اما با گذشت زمان و حضور در کنار همتیمیهایش، به تدریج به این باشگاه علاقهمند میشود.
کومیکو در انتظار رهبر جدید باشگاه است و مسابقه گروه نوازی که به آن «انکان» نیز گفته میشود، در پیش رویش قرار دارد. این مسابقه، رقابتی مقدماتی در سطح مدرسه است که برای تعیین تیم نماینده شرکتکننده برگزار میشود.
گروه کازوما با نامهای از یونیون مواجه میشوند که از آنها درخواست میکند به روستای قبیله شیطانهای سرخ بروند. این روستا با تهدیدی روبرو است که ممکن است به نابودی آن منجر شود.
در آیندهی دور و پیشرفت تکنولوژی، تمدن به اوج استفاده از اینترنت رسیده است. عفونت و آلودگیای در گذشته باعث میشود تا سیستمهای اتوماتیک از کار بیافتند که باعث بوجود آمدن مشکل در تاسیسات مهم شهری میشود. حالا مردم کنترل شهر را از دست دادهاند و توسط سیستم دفاعی طراحی شده محاصره شدهاند و...
صدای یک دختر جوان به طرزی جادویی از او گرفته شده و لال می شود و دیگر نمی تواند به وسیله آن کسی را برنجاند، اما زمانی که او با موسیقی و دوستانش مواجه می شود، دیدگاهش نسبت به این مسئله تغییر میکند و…
هاکووبو داستان دو جوانی را نشان می دهد که در روستای فوکوشیما زندگی می کنند: ساچی کویاما ، دختری که از نوازندگی ویولن برتری دارد و یوسوسوکه کجینامی ، پسری که عاشق نقاشی است. پس از یک برخورد ناخوشایند و بد ، این دو عاشق می شوند ، اما یوسوسکه هنوز در سایه زلزله و سونامی توهوکو در سال 2011 زندگی می کند.
یوکیمورا شینیا و هیمورا ایامه دو دانشمند هستند که میخواهند راز عشق را با تئوری های علمی حل کنند. این دو دانشمند به یک دیگر علاقمندند و میخواهند قادر باشند تا مشکلات عشقیشون رو با اطلاعات تئوریک مشابه حل کنند. با این موقعیت عالی، این دانشمندان تلاش می کنند تا تئوری عشقی که به یک دیگر ابراز می کنند را حل کنند.
داستان انیمه درباره ایروها تاماکی، دختر جادویی که به دنبال خواهر گم شده اش در شهر اسرارآمیزی به نام کامیهاما میگرده.جایی که شایعه شده است دختران جادویی میتوانند به رستگاری برسند و...
آکبی کومیچی با خانواده اش در روستا زندگی می کند. او موفق به ورود به مدرسه راهنمایی دخترانه معتبر آکادمی ربای شده است و اکنون فقط دو چیز می خواهد - پوشیدن لباس فرم مدرسه و پیدا کردن صدها دوست!
میکو یه دانشآموز دبیرستانی عادیـه که بعد از زمانی که شروع به دیدن هیولاهای زشت و وحشتناک میکنه، زندگیش به کلی عوض میشه. با اینکه خیلی وحشت زده شده، اما سعی میکنه که به زندگی روزانهی خودش ادامه بده، اون وانمود میکنه متوجه چیزهای وحشتناکی که اطرافش داره اتفاق میفته، نیست. اون باید این ترس رو تحمل کنه تا خودش و دوستش هانا رو از خطرات حفظ کنه. حتی اگه به معنای روبهرو شدن با وحشتناکترین چیز ممکن باشه. با ترکیب کمدی و وحشت، میروکو-چان داستان دختری رو میگه که سعی میکنه با عادی رفتار کردن، در مقابل موجودات فراطبیعی ایستادگی کنه.
یه داستان ترسناک ، جنایی و تاریک که در توکیو رقم میخوره . در شهر توکیو یه قاتل سادیستی و روانی پیدا شده که مردم این شهر رو یکی یکی داره می کشه . همه مردم شهر از این قاتل روانی و سادیستی در وشحت هستن و اون هویت خودش رو با ماسکی که به صورت میزنه تا حالا از همه مخفی نگه داشته . یه پسر دانشجوی معمولی به اسم کانِکی و یه دختر که بیشتر مواقع به اون کافه تریا میاد و مشتاقانه نوشته های اونو میخونه ولی اون شب کانِکی متوجه یه چیزی میشه که سرنوشت اونو برای همیشه توی اون شب عوض میکنه.
کاترینا کلائس ۸ ساله، تنها دختر یک دوکه که زندگی آروم و به دور از دغدغه ای رو سپری می کنه؛ البته تا زمانی که سرش به سنگ میخوره و یادش میاد که اون اصلا دختر یک دوک نبوده. او در واقع اوتاکویی بوده که در زندگی پیشین خودش، بعد از اینکه تا صبح بیدار میمونه تا بازی اُتومه مورد علاقه ش رو بازی کنه، تو راه رفتن به مدرسه جونش رو از دست میده. بعد از پی بردن به اینکه محیط اطرافش به طرز عجیبی آشناست، کاترینا با فهمیدن این موضوع که در دنیای فورچون لاور(بازی اُتومه که در زندگی قبلیش بازی میکرد) به عنوان شخصیت منفی زن دوباره متولد شده، شُکه میشه. شخصیت منفی زن در این بازی معمولا یا کشته یا تبعید میشه، پس کاترینا تصمیم میگیره با اتکا بر دانش خودش از هر پیشامد بدی جلوگیری کنه. ولی آیا اصلا برای شخصیت بد، پایان خوبی میشه تصور کرد؟
شیباتا گنزو که یه کشتی گیر حرفه ای و علاقمند به حیواناته، خیلی ناگهانی به دنیای دیگه ای احضار میشه. اونجا یه پرنسس به استقبالش میره و ازش میخواد تا اونا رو از دست هیولاهای شیطانی که توی اون دنیا هرج و مرج ایجاد کردن خلاص کنه. گنزو با این درخواست حسابی از کوره در میره و با یه اشکل گربه جانانه حساب پرنسس رو میرسه. دست آخر هم وقتی میفهمه که دیگه هیچ وقت نمیتونه به زمین برگرده، تصمیم میگیره که توی اون دنیا بمونه و یه فروشگاه "هیولای خانگی" باز کنه!!
ساکورا هیبیکی یک دانش آموز معمولی دبیرستانی است، با اشتهای بسیار زیاد. او متوجه می شود لباس هایش در حوالی کمر تنگ شده اند او تصمیم می گیرد که به باشگاهی در آن نزدیکی بپیوندد. در آن جا به دختری از همکلاسی هایش به اسم سوریویین آکمی بر می خورد. آکمی، که فتیش عضلات دارد سعی می کند تا هیبیکی را عضو باشگاه کند علیرغم اینکه آنجا بالاترین نرخ مردان خود آزار را دارد. خوشبختانه مربی زیبایی، ماکیو، سر می رسد و به نحوی او را قانع می کند تا ثبت نام کرده و سفرش برای داشتن بدنی فوق العاده شروع کند.
با معرفی یک هوش مصنوعی فوق پیشرفته که از هوش انسانی پیشی گرفته بود،وجود اینکه بشر هنوز خیلی مانده تا به درک کامل از ساخته های مواد برسد این تکنولوژی دور برای انسان ها شروع به تبدیل شدن به واقعیت میشود. لاسیا یک hIE که مهجز به یک دستگاهِ به شکل تابوت سفید شده یکی از این دسته است. در مد دیدار دختر و پسر آراتو اندویِ ۱۷ ساله یک رویارویی شوم(یا مهم مطمئن نیستم) با لاسیای ساخت بشر دارد. برای چه هدفی این ساخته های دست بشر ساخته شدند؟ درمیان این سوال ها راجع به همزیستی این ساخته های دست بشر و انسان ها، این پسر ۱۷ ساله تصمیمی میگیرد...
در دنیایی که انسان های نیمه حیوان بوجود آمده اند دوئل و به جان هم انداختن آنها تبدیل به تفریحی برای افراد زیادی گشته است. "یوویا"، پسریه که روزی به اصرار دوستان خود برای سوار کردن دختران و خوشگذرونی با اونا همراه میشه ولی از قضا دختری (هیتومی) که اونا سوار می کنند نیمه حیوان از آب در میاد و بجز یوویا تمام رفقای اونو می کشه! هیتومی یک راتلِ که به عنوان نترس ترین حیوان شناخته میشه و بعد از اون بخاطر اتفاقاتی که می افته مجبور میشه برای محافظت از یوویا کنارش بمونه.
داستان در مورد اینده ای نه چندان دور است متعلق به زمانی است که که سیستم اندروید به صورت انسانی با احساسات و توانایی های خاص است که به مردم برای راحت تر شدن زندگی شون بهشون کمک میکن ولی این تکنولوژی اون قدر پیش میره که زندگی مردم بهش وابسته میشه و بعد این سیسستم عامل دست به شورش میزنه و دنیا رو میخواد تصاحب کنه ولی در این میان هنوز بعضی از این روبات ها دلشون نمیخواد که ادمها ازاری برسونن و تصمیم میگرن که با این شورش مقابله کنن...
هیولا ها واقعی هستند و عاشق ما می شوند! سه سال پیش ، جهان متوجه شد که هارپی ها ، سنتور ها ، دختران گربه ای و تمام موجودات این چنینی تخیلی نیستند و از گوشت و خون اند و نیازی به گفتن هم نیست که صدف و پر و شاخ و دندان های نیش هم دارند! به لطف نمایش تبادل فرهنگی بین گونه ها ، این موجودات که زمانی اسطوره ای بودند حال وارد جامعه شده اند یا حداقل درحال تلاش برای ورودند! وقتی یک نوجوان از همه جا بی خبر و بدبخت به نام کوروسو کیمیهیتو در برنامه تبادل دولت ، به عنوان یک داوطلب قرار داده می شود ، زندگی اش به کل تغییر می کند یک لامیای شبیه به مار به نام میا می آید تا با او زندگی کند و این وظیفه کوروسو است تا از او مراقبت کند و مطمئن شود او زندگی روزمره را یاد گرفته و وارد جامعه می شود...