پیر نوجوان ۱۳ سالهای است که پس از مرگ ناگهانی مادرش به مزرعه پدرش بازمیگردد. او که در مدرسه مورد آزار و اذیت قرار میگیرد، در علاقه خود به اسکیتبورد پناه میگیرد. در این مسیر، با یک غریبه که خود نیز اسکیتباز سابق است، آشنا میشود. این دو نفر با کمک یکدیگر سعی در بازسازی زندگی خود دارند.
جوزف کراس در شغل خود فردی موفق و استوار به نظر میرسد. او مردی متاهل و دارای دو فرزند است که زندگیاش به شکلی منظم و برنامهریزیشده پیش میرود. اما امشب، در حالی که تنها پشت فرمان خودروی خود نشسته است، باید تصمیمی سرنوشتساز بگیرد؛ تصمیمی که میتواند تمامی جنبههای زندگیاش را دستخوش تغییر و نابودی سازد.
مارکیز دِسِوینی در تلاش برای تربیت دخترش به بانویی مستقل، او را از خود دور میکند. این جدایی منجر به عشقی ویرانگر و خلق اثری برجسته در ادبیات فرانسه میشود.
جوزف که در آرزوی ورود به دنیای سینما است، با قبول کارگردانی یک فیلم، نخستین قدمهای خود را در این عرصه برمیدارد. او با تعهدی که نسبت به کارش دارد، وظایف خود را به طور جدی دنبال میکند و برای انجام هر چه بهتر کار، بر فعالیتهای عوامل فیلم نظارت دقیق دارد.
تابستان است و فرانسه با سرمای قطبی مواجه شده است. ده روح تنها و گمشده یکدیگر را می یابند، دیداری عمیق به عنوان آخرین فرصت برای امید و ترس، عشق و رویا...
داستان فیلم در مورد یک زن و شوهراست که بعد از پانزده سال قصد دارند تا از هم طلاق بگیرند ، چرا که "بوریس" مرد خانه ، قصد ندارد تا خانه ی جدیدی برای زندگی شان فراهم کند و ..
بوریس و دیمیتری دو برادر هستند که با علاقه و فداکاری در پاریس طبابت می کنند. یک بار، جودیت، یک مادر مجرد، آنها را برای درمان دختر دیابتی خود فرا می خواند...