داستان این فیلم جاده ای در شهرستان کورک، ایرلند می گذرد و درباره مولی 13 ساله ای است که به تازگی بی مادر شده است و جوی، وکیلی که به تازگی نوزادش متولد شده . مولی مادرش به تازگی بر اثر سرطان درگذشته است، و او با پدر دزدش که به تازگی پول آسایشگاه سرطان را از شیشه جمع آوری کرده است، در جشن او در میخانه روبرو می شود...
ملکه پیر انگلستان که از مشکلات اعصاب رنج می برد، یک جوان اردنی به نام عبدالکریم را استخدام میکند تا کارهای مهمی برایش انجام دهد ولی در حقیقت وی را وارد یک بازی بزرگ خطرناک نموده که ممکن است جانش را نیز از دست بدهد..
داستان این فیلم در مورد آشنایی یک روزنامه نگار با زنی است که به دنبال پسر خود میگردد.پسر این زن چندین سال قبل از وی جدا شد و وی مجبور به زندگی در یک صومعه شده بود. این زن هم اینک در صدد است فرزند گم شده اش را پیدا کند…
یک دکتر آمریکا به ایرلند سفر کرده تا یک مرد 38 ساله به نام "کونور" که دچار سکته مغزی شده را مورد بررسی قرار بدهد، تا اینکه با "وینیتا" همسر "کونور" آشنا می شود و ...
“پاتریک” و “لوئیس” که عزادار تنها فرزند خود که به وسیله سگی وحشی کشته شده هستند به شهری دور افتاده نقل مکان می کنند. آنها در مراسمی شرکت می کنند که امکان زندگی سه روزه به همراه دخترشان را می دهد…
"پارتیک" بچه ای سر راهی در سال 1970 بزرگ شده و شهر خود در ایرلند را ترک می کند. او تلاش می کند تا مادر خود را پیدا کند. او عضو یک گروه موسیقی راک شده و عاشق رهبر گروه می شود...
گروهی از هموطنان معمولی ایرلندی از زنان محلی شهر کوچک خود بی حوصله و ناراضی هستند. آنها به رهبری ایان، تصمیم می گیرند منابع خود را جمع کنند و در یک روزنامه آمریکایی تبلیغی بگذارند که زنان آمریکایی را به رقص شهرشان دعوت می کند...
خانوادهی "مک کیب" نسلهاست بر روی یک مزرعه کار کرده و خود را وقف مراقبت از زمین کرده اند.وقتی زنی که مالک زمین است تصمیم می گیرد آنرا در یک حراج عمومی به فروش برساند،"مک کیب" می داند که او باید مالک زمین شود و...
«کريستي براون» در دوران کودکي به دليل فلج مغزي به شدت عقب افتاده شده است اما در جواني «کريستي»نشان مي دهد که با وجود جسم عليلش، انساني خونگرم و شوخ طبع است، هوش فوق العاده اي هم دارد و مي تواند به کمک پاي چپش - تنها عضوي که در کنترلش است - آثار هنري قابل تحسين و اشعار و رمان هاي پر فروش خلق کند...
بر اساس رمان برنده جایزه جان مکگاهرن، نویسنده ایرلندی مشهور جهانی، "تا بتوانند به طلوع خورشید رو کنند" یک یادآوری زنده از طبیعت، بشریت و زندگی است که در یک جامعه روستایی ایرلند در دهه 1980 اتفاق میافتد.
آتلانتا، سال 1873. یک روز دیگر شروع می شد (در واقع تشییع جنازه ملانی می باشد)، و اسکارلت مصمم است که رت (کسی که وقت و هزینه زیادی با «بل واتلینگ» صرف کرده است) را باز پس بگیرد. نخست، او به تارا می رود و در تارا با «سو الن» مرافعه می کند. سپس او را به چارلستون می رود، خودش را به مادر و دوستان رت معرفی می کند. اما وقتی او در یک موقعیت به خطر می افتد...