یک دانشمند نابغه اما متکبر، در پی یک آزمایش هولناک، موجودی را خلق میکند که زنده شود. در نهایت، این اقدام منجر به تباهی هم خودِ خالق و هم آن مخلوق تراژیک میشود.
با اتمام جنگ جهانی دوم ، روس ها شروع به پیشروی به سمت آلمان غربی می کنند. در آنجا به یک آزمایشگاه مخفی زیر زمینی بر میخورد که در ان با استفاده از تحقیقات دکتر فرانکنشتاین یک ارتش از ابر سربازان در حال ساخته شدن است. ارتشی بسیار قدرتمند که ...
پروفسور "جان وانکنهیم" برای اثبات نظریه های علمی خود در مورد فرانکشتاین و موجود افسانه ای تیمی را برای جستجوی این هیولای افسانه ای تشکیل می دهد اما چیزی که آنها پیدا می کنند وحشتناک تر از هر داستان و افسانه ای است...
موجود گیجشده فرانکنشتاین در معصومیتش کودکانه است، اما به شکلی ترسناک، توسط سازنده وحشتناکش به دنیایی متخاصم پرتاب میشود. مخلوق با ظلم و ستم به هر جا که می رود، تصمیم می گیرد که او را ردیابی کند...
در این بازگویی هولناک و مدرن از فرانکنشتاین مری شلی، یک جراح مغز و اعصاب، که وسواس زیادی به احیای گوشت مرده دارد، بیماران خود را می کشد و جسد را زنده می کند.
وقتی یک کارآگاه زن شروع به تحقیق در مورد یک رشته قتلهای وحشتناک میکند، به یک پزشک دیوانه میرسد که توانسته است با آزمایشهای ژنتیکی، خود و موجود دستسازش را بیش از ۲۰۰ سال زنده نگه دارد.
«ویکتور فرانکنستاین» (برانا) تحت تأثیر تجربه های استادش، «والد من» (کلیز)، دچار وسوسه ی چیرگی بر مرگ می شود. وقتی ولگردی (دنیرو) «والدمن» را می کشد و به دار آویخته می شود، «ویکتور» مغز «والدمن» را در سر جنایتکار قرار می دهد و موفق می شود او را به زندگی بازگرداند…
ویکتور فرانکنستاین» (برانا) تحت تأثیر تجربه های استادش، «والد من» (کلیز)، دچار وسوسه ی چیرگی بر مرگ می شود. وقتی ولگردی (دنیرو) «والدمن» را می کشد و به دار آویخته می شود، «ویکتور» مغز «والدمن» را در سر جنایتکار قرار می دهد و موفق می شود او را به زندگی بازگرداند…
هنگامی که دانشمند درخشان اما غیرمتعارف دکتر ویکتور فرانکنشتاین، انسان مصنوعی را که او خلق کرده است رد می کند، موجود فرار می کند و بعداً قسم می خورد که انتقام می گیرد....
بارون فرانکشتاین آزمایشات غیرقانونی خود را دوباره از سرگرفته است. او به همراه یک دکتر جوان و نامزدش، ذهن دکتر برندت را می ربایند تا اولین پیوند مغز دنیا را انجام دهند...
پس از مدتها پس از مرگ هیولا ، پسر دکتر فرانکشتاین که به قلعه آبا و اجدادی بازگشت ، با چوپان دیوانه ای روبرو می شود که موجودی را پنهان می کند. او برای پاک کردن نام خانوادگی ، موجودی را زنده می کند و سعی می کند او را احیا کند.
در طول جنگ جهانی دوم، قلب یک انسان را از آزمایشگاهی در اروپا (دکتر فرانکنشتاین) می گیرند و در آزمایشگاهی در ژاپن نگهداری می شود تا اینکه در معرض تشعشعات بمباران هیروشیما قرار می گیرد ...
زمانی که فاجعه ای برای دانشمندی بی پروا در استانبول دوره عثمانی رخ می دهد، دانش آموز او از روش های آزمایش نشده استفاده می کند تا کار خود را با عواقب ویرانگر به پایان برساند.