Mick Haller وکیل مدافع فردی است که خود را Lincoln معرفی می کند او ادعا می کند که زنی می خواسته است که از او زورگیری کند ولی وقتی که هلر به شواهد علیه او نگاه می کند متوجه می شود که این پرونده به یک پرونده ی قدیمی او ارتباط دارد ...
«جان» مردی میانسال است که از همسرش جدا شده و اخیرا زن با رویاهایش، «مالی» آشنا شده است. تنها مانع موجود برای جان، پسر جوان مالی «سایرس» می باشد که حاضر نیست مادرش را با کسی قسمت کند...
کشتیگیر «رندی» (میکی رورک) سال ها از دوره ی اوج اش گذشته است. ستاره سال های پیشین مسابقات کشتی اکنون به صورت نیمه وقت در خواروبار فروشی کار می کند. او به خاطر وضعیت جسمی اش شاید دیگر نتواند کشتی بگیرد، برای همین تصمیم می گیرد تا تغییراتی در زندگی اش ایجاد کند. او حتی به سراغ دخترش می رود و سعی می کند گذشته ها را جبران کند. اما پیشنهاد مبارزه با رقیب قدیمی اش او را سر دو راهی بزرگی قرار می دهد.
یک شرکت یک قاتل حرفه ای را استخدام می کند تا به عنوان نماینده نمایشگاه تجاری خود ظاهر شود که باید عروسی یک ستاره پاپ خاورمیانه ای را سازماندهی کند، که به او فرصت می دهد تا یک سیاستمدار اهل خاورمیانه را بکشد...
مینه سوتا. همسر «استنلی فیلیپس» (کیوساک) در جنگ عراق کشته می شود. او که قادر نیست این خبر را به دو دخترش بگوید آن دو را به سفر تفریحی به مقصد فلوریدا می برد…
چهار رفيق ميان سال (آلن، تراولتا، ميسي و لارنس) براي فرار از ملال زندگي روزمره ي خود تصميم مي گيرند با چهار موتور سيکلت از سين سيناتي راهي ساحل اقيانوس آرام در غرب امريکا بشوند. اين چهار رفيق پس از چندي با يک گروه موتور سوار خشن به رهبري «جک» (ليوتا) درگير مي شوند...
"هنک چیناسکی" نویسنده ای با استعداد جاه طلبی یا صلاحیتی ندارد.او وارد هر کاری می شود به دلیل تنبلی و شرارتش به جائی نمی رسد.رابطه اش با "جان" به دلیل تزلزلش به پایان می رسد به همین دلیل برای بدست آوردن سریع پول اقدام به شرط بندی می کند...
"الفی" یک راننده لیموزین بریتانیایی در منهتن نیویورک است که توسط زنهای زیبا که بیشتر آنها مشتریانش هستند احاطه شده است.او پس از رابطه مخفی با "لونت" دوست دختر بهترین دوستش مجبور می شود درباره شیوه زندگی خودش تجدید نظر کند...
«ديو بازنيک» (سندلر) تاجر خونسرد و آرامي است که پس از يک سلسله سوء تفاهم هاي غريب محکوم مي شود که يک دوره ي روان درماني «مهار کردن خشم» را بگذراند. ديري نگذشته که «ديو» خود را با «دکتر بادي رايدل» (نيکلسن)، روان درمان گري معروف رودررو مي بيند...
«فرانک» پسر خانواده «فاولرز» است که به تازگی سال اول دانشگاهش را به پایان رسانده و همراه والدینش زندگی می کند. فرانک با «ناتالی» رابطه دارد، که مادری جوان است که هنوز کاملا از شوهر سابقش، «ریچارد» جدا نشده. وقتی که ریچارد از رابطه میان همسرش و فرانک مطلع می شود، اتفاقاتی غم انگیز به وقوع می پیوندند که خانواده فاولرز را هم درگیر می کنند...
«نيک مارشال» (گيبسن) در يک آژانس تبليغاتي کار مي کند و مردي زن ستيز است و همسر سابق و دختر و مستخدمه اش از دست او شاکي اند. شبي، «نيک» با ماشين تصادف مي کند، اما صبح روز بعد در مي يابد توانايي خواندن فکر زنان را پيدا کرده است. «نيک» ابتدا هراسان مي شود، اما کم کم مي فهمد که مي تواند از اين موهبت استفاده کند.
دیوید آلن گریفین یک قاتل است - بارها و بارها یک قربانی زن را انتخاب می کند، هفته ها او را تحقیق می کند تا اینکه کارهای روزمره او را تا ریزترین جزئیات بداند، با استفاده از دانش پزشکی قانونی خود آماده سازی دقیقی برای ورود در زمانی که کاملاً تنها است انجام می دهد، او را تحت سلطه خود در می آورد. و یک مرگ طولانی و عذاب آور را اجرا می کند...
خانواده ویویان کوچ نشین هستند و در یکی از کوچ های خود دختر و پسر خود را برای ادامه تحصیل در یکی از شهرها به مدرسه می فرسنتد . عمو میکی برای آنها برای زندگی روزمره پول ارسال می کند تا اینکه….
نیکو رینالدی دکتر متیو هلر را به ملاقات خصوصی با همسرش سیلویا که دیالساندرو به دنیا میآید، در مورد تومور میبیند. این خاطره دکتر را تحریک می کند که چگونه آنها 15 سال قبل، به عنوان ایده آلیست های پزشکی جوان، ملاقات کردند و...