زمانی که "یگور" هیولای درون چاه را برای مراقبت به پیش دکتر لودویگ فرانکنشتاین می برد ، دکتر ایده ای به سره او می زند ، اینکه مغزه جنایتکار او را با یک مغزه نرمال جایگزین کند اما...
هنریتا وینسلو، بانوی سالخوردهای که در عمارتی دورافتاده به همراه خدمتکار و گربههای دوستداشتنیاش زندگی میکند، با افت سلامتیاش مواجه میشود و بستگان طمعکارش با چشمداشتی به ارث او، در عمارت حاضر میشوند.
دکتر سو واک بخشی از مغز یک خلافکار را درون جمجمه دوستش کار میگذارد تا جانش را نجات دهد ولی دوستش بعد از به هوش آمدن متوجه میشود که دارای 2 شخصیت کاملاً مجزا از یکدیگر است...
یک نماینده بیمه عمر، حق بیمه مردانی که توسط یک ساکن ناقصالخلقه در خانه سالمندان نابینایان به قتل رسیدهاند را جمعآوری میکند. این نماینده در آن خانه به عنوان پزشک ...
« نينوچكا » ( گاربو ) مأمور سختگير و متعصب حزبى از شوروى به پاريس مىآيد تا سه فرستادهى خاطى قبلى دولت را به وطن بازگرداند. او در برخورد با « كنت لئون دولگا » ( داگلاس ) ، براى نخستين بار لذت دلباختگى و زن بودن را تجربه مىكند.
یک دانشمند بعد از انجام آزمایشات متعدد متوجه میشود که تحت تاثیر ماده زیان باری به اسم رادیومX قرار گرفته است که باعث شده نیروهای خارق العاده ای کسب کند...
« دکتر داسکیل » ( میک ) ، اعلام میکند که قتل مرموز « سر کارل بوروتین » در قصرش در بوهم کار خون آشام هاست. « بازرس نویمان » ( اتویل ) که از پراگ آمده با کمک « پروفسور زلن » ( باریمور ) ، متخصص خون آشام ها شروع به تحقیق در این باره میکند.
وقتی دیوانه هذیانی، روکسور، دانشمندی را به امید استفاده از پرتو مرگش برای دستیابی به تسلط بر جهان می رباید، چاندو، هیپنوتیزور و یوگی قدرتمند با او مخالفت می کند.
یک مرد جوان تبدیل به یک دکتر جادوگر میشود و با فریب کاری، زنان عاشق او میشوند و او تصمیم دارد که انها را تبدیل به برده خود کند ولی با محاسبات اشتباه انها تبدیل به زامبی میشوند...
رنفيلد ( فراى )، فروشندهى املاك و مستغلات به ترانسيلوانيا مىرود تا مقدمات فروش يك خانهى بزرگ قديمى و متروك انگليسى را به بيگانهاى مرموز به نام كنت دراكولا ( لوگوسى ) فراهم كند. اما كنت به قالب اصلى خويش، خون آشامى 500 ساله، در مىآيد، رنفيلد را مىگزد و او را بردهى خود مىكند.