اما برای نجات پدرش، راهی سفری طولانی و پرماجرا به قطب جنوب میشود. او پس از رسیدن به آمریکای جنوبی، با مشکل پیدا کردن کشتی روبرو شده و مجبور میشود به صورت مخفیانه سوار یک کشتی تفریحی شود. در این سفر، با مهندسی به نام اندی آشنا میشود.
دو خواهر دوقلو به نامهای رز و آزالیا و دوستشان بروکس، در خاموشی فراطبیعی گرفتار میشوند که در آن هیولاها واقعی هستند. تنها امید آنها برای زنده ماندن، نور تلفن همراهشان است.
دختر جوانی به نام هدر به دلیل بروز بیماری خانوادگی، مجبور به زندگی محجوب و خودپرستانهای در حومهی شهر کوچکی میشود. اما هنگامی که او عاشق جانی، یک اسکیتباز جذاب و پردردسر میشود، این رابطه با روح و روان هدر درگیر میشود و هدر باید با حفظ این رابطه، با شکستن تابوهای خود، با حیوان درون خود کنترل پذیر باشد...
اندرو یک مشکل اساسی دارد: او نمی تواند از دوست سمی که به تازگی او را رها کرده است دور بماند. دوستان مداخله گر او تصمیم می گیرند با ایجاد کریستیانو، یک دوست جعلی در رسانه های اجتماعی به او کمک کنند...
گوررو یکبار دیگر از مرگ بازمیگردد تا از یک شیء مقدس محافظت کند و نگذارد به دست گروهی از سربازان مزدور بیافتد، زیرا می تواند باعث ایجاد آشوب و جنگ شود...
این فیلم داستان دو گانگستر مافیایی را روایت میکند که برای یک رئیس مافیای قدرتمند کار میکنند. در حالی که آنها به فعالیتهای مجرمانه خود ادامه میدهند، ظهور یک دنبالهدار و شایعات پایان جهان، فضایی ترسناک را بر جهان حاکم کرده است.
یک دانشجوی جوان دختر سعی می کند به جامعه مخفی نخبه تمام مردانه جمجمه ها بپیوندد و در این راه، برخی از روش های غیراخلاقی را که برخی از اعضای آن برای رسیدن به آنچه می خواهند استفاده می کنند، فاش می کند...
داستان فيلم در سال ۱۸۸۸ می گذرد که در آن زمان سرخپوستها از زمين هايشان رانده شده اند و در اين دوران چرای حيوانات در سراسر کشور امری قانونی است. باس (رابرت دووال) و چارلی (کوين کاستنر) آدمهای چندان درستکاری نيستند و گذشته ای تيره و تار دارند. باس يک گله دار سرسخت است که آسيب پذيری درونش را پنهان می کند و آرزوی يک زندگی امن و آرام را دارد. چارلی مدت ده سال است که با باس همراه می باشد و از نظر او، باس نه تنها رئیس او بلکه الگويش نيز هست...
یک زن، زمانی که در زمان نامناسب در مکان نامناسب قرار میگیرد، درگیر ماجرایی میشود که بسیار فراتر از حد و توانایی اوست (یا درگیر موقعیتی بسیار دشوار میشود).
خلبان جنگندهای به نام داگ مسترز به نوجوانان قانونشکن پرواز یاد میدهد. آنها در یک فرود اضطراری در پایگاهی متروکه، بهطور تصادفی از یک توطئهٔ خطرناک برای جنگ شیمیایی مطلع میشوند.