لس آنجلس، سال 1997. «کارآگاه هريگان» (گلاور) و گروه ضربت ضد مواد مخدرش، در ميانه ي زدو خورد شديد بين دارو دسته ي قاچاقچي هاي جاماييکايي و کلمبيايي گير افتاده اند. هنگام درگيري با دارو دسته ي کلمبيايي ها، موجود مرموزي وارد صحنه مي شود و قاچاقچي ها را قتل عام مي کند. جاماييکايي ها با استفاده از اين فرصت، به رئيس قاچاقچي هاي کلمبيايي حمله مي کنند ولي آنان نيز به دست آن موجود نيمه نامرئي به قتل مي رسند...
جایی میان کارولاینای شمالی و جنوبی. «سیلر ریپلی» جلوی چشم های محبوبه اش، «لولا»، مردی را که با چاقو به او حمله کرده، می کشد و به زندان می افتد. اما بیست و دو ماه و هجده روز بعد که آزاد می شود «لولا» با این که مادرش «ماری یتا» ملاقات آن دو را ممنوع کرده، به دیدنش می رود. عشاق از شهر می روند و به سوی نیو اورلیانز به راه می افتند..
«آکيم» (مورفي)، شاهزاده ي افريقايي به دختري که پدرش برايش در نظر گرفته، علاقه اي ندارد و همراه دوستش، «سمي» (هال) به امريکا مي رود. او در آن جا شيفته ي دختري به نام «ليزا»(هدلي)مي شود و به اتفاق سمي،با هويت بدلي، نزد پدر اليزا شروع به کار مي کند.
در کلوپ شبانه غیرقانونی مادام زنوبیا، زمانی که استیو جکسون و واردل فرانکلین کیف پول آنها حاوی یک بلیط بخت آزمایی برنده را دزدیدند، آنها تصمیم گرفتند آن را پس بگیرند....
فرانکی پارکر، یک دیجی زنباره در لسآنجلس، با دختر جدیدی در شهر به نام ملیندا آشنا میشود و سخت عاشق او میشود. وقتی ملیندا در آپارتمانش به قتل میرسد، او هم به قتل متهم میشود - دوست دختر سابقش و یک کلاس کاراته برای کمک به پیدا کردن قاتل ملیندا و تبرئه کردن خودش.
دو پلیس هارلم در مورد یک سرقت تحقیق می کنند و معتقدند که یک کشیش آن را برای سرقت پولی که برای جمع آوری کمک های مالی محلی جمع آوری کرده است، ترتیب داده است...