داستان در جهانی روحانی و وهمآلود میگذرد که زمان در آن به طور عجیبی جریان دارد. شخصیتی به نام پدرو پرامو، با ویژگیهای متناقض عشق، قدرت و خشونت، بر این جهان سایه افکنده و بر آن حاکم است.
برادر و خواهری که از هم جدا شدهاند در مراسم تشییع جنازه پدرشان دوباره به هم میرسند و تصمیم میگیرند تا رویای کودکی خود را برای رانندگی در سراسر مکزیک با موتورهای قدیمی خود برآورده کنند...
سارای جوان که مجبور به زندگی با یک قاچاقچی مواد مخدر برای 9 سال طولانی شده است، با پنهان شدن در ماشین متعلق به ویکتور - یک قاتل خوش تیپ و مرگبار، از محوطه خود فرار می کند. ویکتور پس از کشف اینکه او کیست، تصمیم می گیرد همه چیز را به خطر بیندازد تا از زن زیبا در برابر پادشاه انتقام جو و دژخیمان وحشیانه اش محافظت کند...
«جولیان نوبل» (برازنان) ، قاتل مزدور ، رفته رفته نگرانی ها و فشارهای حرفه اش را بر جسم و روحش احساس می کند و به این نتیجه می رسد که مشکل او بی رفیقی است. کمی بعد «جولیان» با «دنی رایت» (کینیر) آشنا و دوست می شود اما وقتی «دنی» از نوع کسب و کار «جولیان» باخبر می شود هاج و واج می ماند …..
کریزی که مامور سابق نیروهای ویژه امریکا بوده هم اکنون به آخر خط رسیده و تنها به خاطرات قدیمی اش دلبستگی دارد . او که در مرزهای جنوبی امریکا و مکزیک سرگردان است با دوست و همکار قدیمی اش ری مواجه می شود . ری شغل تازه ای را به او پیشنهاد می کند که محافظت از دختر ده ساله ای به اسم پیتا است...
پدرو، پسر سادهای از مکزیکوسیتی، برخلاف میل پدرش به گشت بزرگراههای فدرال میپیوندد. میل ساده او برای انجام کار درست به سرعت با واقعیت کار پلیسی در تضاد قرار میگیرد.
مارکو ونیئری یک جوان ایتالیایی-آمریکایی است که در نیویورک زندگی می کند. او متوجه می شود که برادرش، یکی از تروریست های بدنام، بعد از فرار از ایتالیا در آمریکای جنوبی دست به خودکشی زده است. او برای شناسایی جسد و بازگرداندن آن به خانه به کلمبیا سفر می کند اما به جای یافتن برادرش با کابوسی وحشتناک و خشونت آمیز روبرو می گردد...