داستان فیلم در مورد یک بازیکن حرفه ای بیس بال می باشد که به دلیل مشکلات شخصی دوران ورزشی اش بسیار کوتاه بوده است . او به طور ناگهانی با یک فروشنده مواد غذایی آشنا می شود که به بیماری سندرم داون مبتلا است و دوست جدیدش به او قوت قلب می دهد تا به حرفه ی ورزشی اش بازگردد ...
سایگ دختر نه ساله باهوشی ست که به اسب ها علاقه وافری دارد، او سر مست از آغاز سال تحصیلی متوجه می شود که کلاس مورد علاقه ش یعنی هنر امسال از برنامه درسی حذف شده...
سالها قبل در یک شهر کوچک در شب ولنتاین 22 نفر از مردم شهر توسط یک قاتل روانی کشته می شوند و برای سالها هیچ اثری از کسی که این قتل عام را انجام داده است به دست نمی آید . اکنون پس از سالها تام به همراه همسرش به شهر کوچک خود بر می گردند تا در روز ولنتاین دهمین سالگرد ازدواجشان را جشن بگیرند .اما با شروع دوباره ی قتل ها به نظر می رسد که قاتل بازگشته است.تام برای پیدا کردن این قاتل به جستجو می پردازد و سرنخ را در یک معدن متروکه می یابد…
دو پسر در یک مدرسه مقدماتی کالج برای اغوا کردن دختران جوان ساده شرط بندی می کنند، و سپس با یکدیگر ملاقات می کنند تا ببینند کدام یک می تواند محبوب ترین و فریبنده ترین دختر را که برای همه چیز برنامه دارد، اغوا کند...
"شان" به وسیله یک مرسدس قدیمی به سمت مراسم عروسی خواهر خود به راه می افتد.او در میانه راه "نیک" را سوار کرده و متوجه می شود که او شکارچی خوناشام بوده و در جستجوی گروهی از خوناشامان است که از مسافران تغذیه می کنند و...
داستان فیلم درباره "دنیس" عکاسی متعهد است که در خود را برای تولد بیست و هشت سالگی اش آماده می کند.اما سوالی بزرگ در ذهنش شکل می گیرد،آیا دوستانش بهترین اتفاق زندگی اش هستند یا نه؟
یک پسر نوجوان که قصد مسافرت با هواپیما را دارد، بعد از دیدن یک رویای وحشتناک که در آن خودش و دوستانش در سانحه هواپیما کشته می شوند، همراه دوستانش از هواپیما پیاده می شود و هواپیما همانطور که در رویا دیده بود، دچار مشکل شده و سقوط می کند. اما طولی نمی کشد که آنها در میابند مرگ برای تک تک آنها برنامهای چیده است...
“لکس” دختر یتیمی است که در خانهی نگهداری از فرزندان بیسرپرست زندگی میکند. او در سن شانزده سالگی تصمیم میگیرد که از زندگی در خانههای دیگران خلاص شود و با دوستانش زندگی کند؛ اما برای این کار احتیاج به اجازهی والدینش دارد. پس با زحمت زیاد پدر خود را که “بیز” نام دارد پیدا میکند. پدر او هم مانند تینایجرها با دوستان خود در محل کارش (بار) زندگی میکند. پدرش وقتی میفهمد که دختری دارد، متعجب میشود. اما چیز دیگری که عجیب است، این است که مادر دخترک کسی نیست جز “کیت کاسادی”؛ که ستارهی یک برنامهی رادیویی است و آن برنامه مورد علاقهی “لکس” است.