دختری به نام استلا در سال آخر دبیرستان خود به دنبال شادی و سرگرمی میگردد. او با کشف یک باشگاه شبانه معروف در پاریس به نام Bains Douches، شبهای دیوانهوار دهه 80 ها را تجربه میکند. دوستانش در حال تحصیل هستند، پدرش با زن دیگری رفته است و مادرش افسرده است. این سال، زندگی او را تعیین خواهد کرد...
از آنجاییه هر جا بنجامین مالاوسن می رود، حوادث جذاب و بحث برانگیزی رخ می دهد، پلیس و همکارانش به او مشکوک می شوند. او مصمم است تا بفهمد چه کسی او را آزار می دهد...
جورج یک کارگر ساده آمریکایی است که متوجه می شود دارای نیروی ویژه ای است که از راه آن می تواند با ارواح مردگان ارتباط برقرار کند. از همین رو او یک وب سایت راه اندازی می کند و از این راه به افرادی که قصد دارند تا با درگذشتگان خود ارتباط برقرار کنند کمک می کند. اما اوضاع کمی پیچیده می شود هنگامی که جورج با زنی از فرانسه به نام ماری و پسرکی به نام مارکوس از لندن آشنا می شود که هر یک به شکلی مرگ را از نزدیک درک کرده اند و این گونه است که هر سه نفر دچار تغییری اساسی در باور خود نسبت به مرگ و آخرت می شوند…
"جین" نویسنده و متاهل به همراه دو فرزند است که شروع به دیدن تغییراتی در خانه خود می کند.بدن او شروع به تغییر می کند اما هیچکس از اطرافیانش متوجه نمی شوند.خانواده او استرس ناشی از نوشتن آخرین کتابش را نادیده می گیرند اما او متوجه می شود که چیزی بسیار عمیقتر از آنچه به نظر می آید وجود دارد و...
پاریس، 1977. استلا یازده ساله وقتی سال را در یک مدرسه معتبر جدید شروع می کند، در آنجا، او احتمالات یک دنیای کاملاً جدید را در خارج از نوار والدینش کشف می کند...
متخصص اطفال "الکساندر بک" همسر خود "مارگات بک" را از دست می دهد.او 8 سال قبل به طرز وحشیانه ای به قتل رسیده بود و "الکساندر" مضنون اصلی پلیس بود.وقتی دو جسد نزدیک جائی که "مارگات" انداخته شده بود پیدا شد پلیس دوباره پرونده را باز کرد و "الکساندر" مضنون اصلی شد.ماجرا وقتی پیچیده شد که او ایمیلی دریافت کرد که نشان می داد "مارگات" زنده است..
میشل پس از جدایی از دوست پسرش، حال روحی مناسبی ندارد. او با یک دامپزشک یهودی به نام فرانسوا آشنا می شود و برای پر کردن خلاء عاطفی خود، به دین یهودیت می گرود.
"جین" پسر بچه ای که در مدرسه زندگی می کند می خواهد از دست پدر خود فرار کرده و به پاریس نزد برادرش "جورج" برود.فیلم داستان چند زندگی مختف را روایت می کند که در یک لجظه تغییر می کنند...
اراده عموی ساندرا که به قتل رسیده است او را به سمت ریاست یک گروه مافیایی قدرتمند سوق داد. او تبدیل به یک زن مورد احترام، و البته مورد تنفر ، در جهانی از مردان قاتل و جنایتکار تبدیل می شود. با حمایت بردارش ساندرا می آموزد که چگونه خود به جهان پراز خشونت اثبات کند. او در پی افزایش فرصت باید با اغوا و تغییر به بازسازی گروه بپردازد.