داستان فیلم به مبارزات جنبش ۲۶ ژوئیه به رهبری فیدل کاسترو و با همراهی ارنستو چگوارا که یکی از شمایل های قرن بیستم است پرداخته که به سرنگونی رژیم ژنرال باتیستا در کوبا انجامید …
آنامورفوسیس تکنیکی در نقاشی است که نقاش از طریق دستکاری در پرسپکتیو ۲ تصویر را در دل یک تصویر خلق میکند. در این فیلم دلهرهآور روانشناختی به کارگردانی هنری اس.میلر، ویلم دافو نقش کارآگاهی را دارد که متوجه میشود پروندهای که مامور رسیدگی به آن شده، شباهت عجیب و تکاندهندهای با یکی از پروندههای قبلی خود او دارد. مایک فولی، کشتیگیر مشهور آمریکایی و نویسنده نیویورک تایمز در این فیلم نقش کوتاهی به عنوان قهرمان سابق کشتی برعهده دارد. جیمز ربهورن، کلی دووال، پیتراستورمر و اسکات اسپیدمن بازیگران دیگر فیلم ۱۲۴ دقیقهای «آنامورف» هستند که به خاطر صحنههای خشن و ناراحت کننده درجه R گرفته است. Stan Aubrey که پرونده ی مربوط به یک قتل سریالی را پیگیری میکند. اکنون بایک پرونده ی جدید روبرو است که به نظر می رسد این قاتل جدید از روشها و اصول یک قاتل سریالی قدیمی که ۵ سال پیش مرده است پیروی میکند. و اکنون Stan با کنکاش در پرونده ی قبلی فکر میکند که ایا ۵ سال پیش او در جریان تحقیقاتش به درستی به این نتیجه رسیده است که قاتل مرده است یا نه؟
یک راننده کامیون زرهی پس از اینکه در جریان سرقتی در شرق لس آنجلس مورد اصابت گلوله قرار می گیرد، با توانبخشی و تعقیب مردی که مرتکب جنایت شده است، مبارزه می کند....
مبنی بر داستانی واقعی و پر هیجان از زندگی "فرانک لوکاس" کسی که در تکه ای جدا افتاده در شمال کالیفرنیا بزگ شد ،جایی که نژاد پرستی به اوج خود می رسید ! وضعیت آن منطقه به حدی بد بود که پسر عمویش را که مثل خود او سیاه پوست بود فقط به خاطر دید زدن یک دختر سفید پوست به گلوله بستند !. فرانک لوکاس به مدارکی دست یافت که به موجب آن متوجه شد که یک پلیس فاسد از اداره ی پلیس اقدام به واردات مواد مخدر و هروئین به "هارلم" ، جایی در منهتن می کرد ! این اقدام او برای معتاد کردن سیاه پوستان و از بین بردن آنان بود ! لوکاس با کمک گروهی از دوستانش سعی در افشا کردن اعمالی که این پلیس فاسد بر ضد سیاه پوستان انجام می داد می کند . . . !؟
«مگي» (رابرتس) که بارها تا مرز ازدواج پيش رفته، «عروس فراري» لقب گرفته است. يک خبرنگار (گير) که مأمور شده تا سرگذشت «مگي» را بنويسد، در پي يافتن او به شهر محل اقامت «مگي» در مريلند مي رود. «مگي» هر چه بيش تر با اين خبرنگار سمج مراوداتش را ادامه مي دهد، نظرش در مورد نامزد تازه اش (ملوني) بيش تر عوض مي شود...
”جین واتسن” (دپ)، یک مرد معمولی، هنگام بازگشت از مراسم خاکسپاری همسر سابقش به “آقای اسمیت” (واکن) و “خانم جونز” (مافیا) برمیخورد که دخترش را میربایند و به او اسلحهای با شش گلوله و یک کارت رمزگشا میدهند و خط سیر “فرماندار گرانت” (میسن) را در اختیارش میگذارند و به او میگویند که تنها ۷۵ دقیقه فرصت دارد فرماندار را بکشد اگرنه دخترش را خواهند کشت. در این فاصله “واتسن” ـ بی آنکه “آقای اسمیت” و “خانم جونز” با خبر شوند ـ باید به هر ترتیبی که شده فرماندار را از نقشه این سوء قصد مطلع سازد...
یک زندانی به نام لوئیس منکینز که بیست و چهار سال قبل و در دوران جوانی متهم به انجام یک قتل شده بود، اکنون خود را در معرض آزادی از زندان میبیند، اما با آیندهای نامعلوم در خارج از آنجا روبروست…
میدنایت شهری دورافتاده در ایالت تگزاس است که معمولی بودن در آن بسیار عجیب بنظر می رسد. در این شهر که پناهگاهی امن برای افراد متفاوت است، هیچکس آنطور که بنظر می آید نیست. از خونآشام ها گرفته تا جادوگران، پیشگوها و قاتلان در میدنایت گرد هم آمده اند. مبارزهی آنها با غریبه ها، نیروهای پلیس و گذشتهی خطرناکشان باعث شده تا یک ارتباط بعید و قوی خانوادگی میانشان شکل بگیرد...
مارک رهبری تیمی از کارکنان اداری را برعهده دارد که خاطرات آنها از طریق جراحی بین زندگی کاری و شخصی آنها تقسیم شده است. وقتی یک همکار مرموز بیرون از محل کار ظاهر می شود، سفری را برای کشف حقیقت در مورد شغلشان آغاز می کند.
یک سریال پنج قسمتی که داستان واقعی این است که چگونه خرابکاران سیاسی خود نیکسون و مغز متفکران واترگیت، ای. هاوارد هانت و جی. گوردون لیدی، به طور تصادفی ریاست جمهوری را که سعی در محافظت از آن داشتند، سرنگون کردند.
سریال The Outsider اقتباسی از رمانی به همین نام اثر استیون کینگ است که داستان رالف اندرسون را دنبال میکند که قصد دارد تا در مورد جسد متلاشی شده یک پسر ۱۱ ساله بهنام فرانکی پترسون که در جنگلهای جورجیا پیدا شده، تحقیق کند. شرایط اسرارآمیز پیرامون این جنایت هولناک و همچنین هنوز داغدار بودن اندرسون از مرگ پسرش، باعث میشود تا یک محقق خصوصی در مورد این جنایات بهنام هالی گیبنی برای تحقیق روی این پرونده اضافه شود و او امیدوار است تا گیبنی از تواناییهای غیر قابل توصیف خود برای حل این پرونده بهره ببرد
ماجراهای بینظیر یک سگ ترسو که باید بر ترسهای خود غلبه کند تا قهرمانانه از صاحبان کشاورز ناآگاه خود در برابر انواع خطرات، رویدادهای ماوراء الطبیعه و تهدیدهایی که در اطراف سرزمینشان ظاهر میشوند دفاع کند.
اتفاقات سریال در دهه ۸۰ میلادی جریان دارد و "دیگو لونا" نقش "فلیکس گالاردو"، رئیس کارتل مواد مخدر گوادالاخارا را در این سریال بر عهده دارد که "گالاردو" بزرگترین امپراطوری کارتل مواد مخدر مکزیک را ایجاد کرد. "مایکل پنیا" نیز نقش "کیکی کامارنا" را که مامور DEA است، بر عهده دارد. او خانوادهاش را از کالیفرنیا به شهر گوادالاخارا در مکزیک میبرد تا روی پرونده کارتل مواد مخدر این شهر تحقیق کند. در حالیکه نبرد بین سازمان DEA و دولت مکزیک با کارتلهای مواد مخدر ادامه دارد و تجارت مواد مخدر در حال رفتن به سمت مدرن شدن است، سرنوشت این دو شخصیت به یکدیگر متصل خواهد شد...
این سریال که بر اساس حوادث واقعی الهام گرفته شده است، داستان دختری بنام "فونا" را روایت میکند که در هنگام تولد توسط مادر و پدر خود طرد شده و اکنون به دنباله ریشه و والدین خود است. او در راه رسیدن به پاسخ سوالات خود با خبرنگار مرموزی (کریس پاین) آشنا میشود که وی را در حل معمای زندگیاش کمک میکند...
نام سریال یعنی «شهر جادویی» برگرفته از لقب شهر میامی آمریکاست و داستان سریال نیز در همین شهر و در سال 1959 میلادی، پیرامون یکی از بزرگترین هتل های جهان رُخ میدهد. «آیزاک اوانز» شخصیت اصلی این سریال، صاحب هتل بزرگ «دریا نما – Miramar» است. آیزاک همواره رویای ساختن این هتل را داشته و به همین دلیل و برای تامین هزینه های ساخت مجبور شده با رییس باندهای خلافکاری و قماربازی شهر، یعنی «بن دایموند» معروف به «قصاب» شریک شود. «دایموند» که به دلیل علاقه به قمار سرمایه خود را بر روی این هتل قرار داده، تمام تلاشش را میکند تا بازی قمار را راه بیندازد ولی از سوی دیگر آیزاک نمیخواهد پای دارودسته دایموند به هتل او و نزدیک خانواده اش باز شود. از سوی دیگر هم دادستان شهر میامی هم به دنبال دستگیر کردن «بن دایموند» است و آیزاک باید پای خودش را از کارهای دایموند نیز بیرون بکشد.