یک آدم بیکار و تنبل به ایده ای میلیون دلاری دست پیدا می کند، ولی برای اینکه بتواند این ایده را به نتیجه برساند، اول باید به همکار جذابش کاملا اعتماد کند…
وقتی فیلمنامهنویس بردی برای کار به هالیوود بازمیگردد، به دیوار سنگرایی برخورد میکند. او که به کار نیاز دارد، برادرزادهاش را مجبور میکند تا فیلمنامهاش را به عنوان فیلمنامه خود بفروشد...
دامپزشکی که از زندگی و ازدواج با کشیشی ناراضی است، سگی را معاینه میکند که ممکن است نیاز به معدومسازی داشته باشد. صاحب سگ دوست قدیمی دانشگاه اوست و این برخورد باعث میشود زندگی کنونی خود را با گذشتهی دانشجوییاش مقایسه کند...
در یک شهر کوچک، یک رقابت برای انتخاب زیبا ترین دختر شهر رفته رفته خطرناک می شود، زیرا یکی از شرکت کننده قصد دارد به هر قیمتی که شده در این رقابت پیروز شود...
"آلایسا" دختری ثروتمند و "آماندا" دختری یتیم کاملا به هم شباهت دارند، اما یکدیگر را نمی شناسند. یک روز بر حسب اتفاق آنها با هم برخورد می کنند و تصمیم عجیبی می گیرند...
جیمز و مولی خانواده خود را با پذیرفتن یک سگ خیابانی و یک سگ پشمالو که با یکدیگر صحبت می کنند گسترش می دهند. در همین حال، شغل جدید جیمز به او نیاز دارد که زمان بیشتری را با کارفرمایش سامانتا بگذراند...
«جیمز» (تراولتا) ، در تکاپوی امرار معاش برای خانواده اش و همسرش و «مالی» (الی) نیز یک حسابرس پرمشغله است . با این همه «مالی» دوباره باردار می شود و دختری به نام «جولی» (با صدای بار) دنیا می آورد ...
کودک نوزادی صدایی درونی دارد (ویلیس) که افکار و احساساتش را باز می گوید. او هم چنین شاهد شکل گیری رابطه ی مادر مجردش، «مالی» (الی) و یک راننده ی تاکسی به نام «جیمز» (تراولتا) است...
"رندی بودک" که دانشجوی سال دوم کالح است تمرکز خود را از دست داده.تنها چیزی که او می داند این است که عاشق هم اتاقی اش "جنی گوردون" است.او حتی به پدر و مادرش هم این موضوع را اطلاع نداده تا اینکه...
وقتی «برگر» (سلزر)، صاحب یک جواهر فروشی، هنگام سرقت الماس های مغازه ی خودش دستگیر می شود، نزد پلیس اعتراف می کند که مردی مسلح به نام «استیو» (براون)، همسرش (راتبلات) را گروگان گرفته است. «استیو» در تهاجم بعدی اش دختری را می کشد و با «خانم برگر» می گریزد. «وارن استنتین» (پواتیه)، مأمور FBI نیز او را تعقیب می کند...
هر روز یک ربات دچار اختلال می شود و یک انسان را می کشد. جک رامسا، یک متخصص در ماشین های سرکش، و شریک او کارن تامپسون در مورد قتل تحقیق می کنند و یک حقیقت تکان دهنده را کشف می کنند...
در این داستان، دو دوست با چالشهای زیادی برای حفظ دوستی خود روبرو میشوند. آنها باید با اختلافات سیاسی و فرهنگی خود کنار بیایند و با ترس و خشونت جنگ کنار بیایند. در نهایت، آنها تصمیم میگیرند که دوستی خود را حفظ کنند، حتی اگر مجبور باشند در دو طرف جنگ قرار بگیرند. داستان دو دوست، داستانی از عشق، از دست دادن و امید است. این داستان نشان میدهد که حتی در زمانهای سخت، عشق و دوستی میتوانند به ما کمک کنند تا بر چالشها غلبه کنیم.