یک زن که حافظهاش را از دست داده است، میترسد که یک روز گمشده در زندگیاش او را به یک جنایت مرتبط کند و تلاش میکند تا ردپای خود را بین شامگاه شنبه و صبح دوشنبه دنبال کند.
در رستورانی بزرگ ، کسانی می خورند و کسانی هستند که خورده می شوند. رایموندو نوناتو راهی جایگزین پیدا میکند، زندگی خودش: او آشپزی میکند تا زنده بماند و جایی در جامعه پیدا کند...
میلو بوید یک جایزه بگیر هست که این بار قرار هست بابت دستگیر کردن کردن همسر سابق خودش یعنی نیکول هارلی که یک خبرنگار است ۵۰۰۰ دلار دریافت کند و جدا از مبلغ خوبی که بابت اینکار نصیبش می شود یک انتقام دلچسب نیز از همسر سابقش می گیرد . اما هنگامی که وی نیکول را می بیند پای افراد دیگری به وسط کشیده می شود و حالا اینبار هر دو باید از از چنگال این افراد فرار کنند و …
در یک ماجرای پر کشوقوس، سه کارآگاه خصوصی برای انجام کاری استخدام میشوند که ناخواسته آنها را رو در روی یکدیگر قرار میدهد. اما این رقابت سطحی تنها بخشی از داستان است، چرا که در لایههای زیرین، یک توطئه شوم و پیچیده در حال انجام است.
هنگامی که مگان ولنتاین ستاره ، ناگهان خود را شکسته و تحقیر شده در انظار عمومی میبیند، از خرابههای یک تصادف رانندگی سرگردان میشود و بیهوده در ارتش ایالات متحده نام نویسی میکند به امید این که زندگی او را تغییر دهد...
داستان فیلم در مورد پسری است که در سال آخر دبیرستان و فارغ التحصیلی است و اکنون عاشق بهترین دختر دانشکده شده است. اما این پسرک خجالتی و گوشه گیر هیچ تناسبی با دخترک شاد و شلوغ ندارد. اما وقتی که ریچ در جمع تمام دوستانش عشقش به بث کوپر را بیان میکند. همه شوکه می شوند و جدالی میان او و دوست پسر بث کوپر آغاز می شود…
دو برادر و خواهر به یک شهر جدید نقل مکان می کنند تا با گروه اشتباهی پر از خون آشام های تشنه به خون مخلوط شوند. تعامل آنها دختر را به سمت تبدیل شدن به یک نیمه خون آشام سوق می دهد...
داستان عجیب، تکاندهنده و بسیار خندهدار از دو دوست که در سفری قهرمانانه به قطب شمال میروند تا متوجه شوند قبل از اینکه قهرمان شوند، ابتدا باید مرد شوند...
یک مرد عادی با زندگی خانوادگی و حرفه ای سختی دست و پنجه نرم می کند. او همچنین باید با مشکلاتی که برادر و خواهر آزاده روحش در شهر ایجاد می کنند، مقابله کند...
تروی، مرد جوانی که از غم از دست دادن همسرش رنج میبرد، از سوی خالهاش هیلدا خواسته میشود تا برای او یک ایوان بسازد. او به خانه خالهاش در یک شهرک بیابانی میرود، با مردم محلی رنگارنگ آنجا در ارتباط قرار میگیرد و سعی میکند با خودش کنار بیاید.
آن ماری با گیلبرت، یک جراح پلاستیک ثروتمند، زندگی آسانی دارد: یک خانه زیبا، سگ ، یک خانم نظافتچی، مبلمان گران قیمت، و چیزهای دیگر. او الان با شوهرش اعصابش خورد می شود و دیگر او را جذب نمی کند. او تنها زمانی که در ساحل می دود احساس خوبی دارد و ...
الکس احساس می کند که از دماغ فیل افتاده و از حرفه خود به عنوان نویسنده ای موفق، نهایت لذت را می برد. او عاشق زنی زیبا به نام لیتیسیا می باشد که به نظر می رسد که او هم به همان اندازه شیفته اوست...