«لیلا نوواک» فارغ التحصیل دانشگاه و نوازنده ماهر ویولون سل است. او یک روز با مرد جوانی به اسم لوئیس که خواننده یک گروه موسیق راک است آشنا می شود و شب را در کنار او سپری می کند اما فردای آن روز آنها مجبور می شوند برای همیشه از هم جدا شوند. لیلا از لوئیس باردار شده و فرزند پسری بدنیا می آورد. پدر لیلا به دروغ به دختر خود می گوید که فرزنش پس از تولد مرده است و این کودک را مخفیانه به یک پرورشگاه می سپارد. دوازده سال می گذرد و پسر لیلا و لوئیس بزرگ شده و استعداد زیادی در موسیقی پیدا می کند. او بخاطر آزاد و اذیت فراوان همسن و سالهایش از پرورشگاه فرار کرده …
23 اوت، سال 2000. در «جزيره ي» لس آنجلس، همه ي آدم هاي خلافکار و ديوانه که قبلا در نيويورک و ديگر شهرهاي امريکا محبوس بوده اند، رها شده اند. مأمور ويژه، «اسنيک» (راسل) فراخوانده مي شود تا در لس آنجلس دختر ياغي رئيس جمهور را که جعبه ي سياه پدرش را ربوده پيدا کند...
یک زن مجرد تنها مردی را برای قرار ملاقات پیدا میکند که در ابتدا بینقص به نظر میرسد، اما بعداً زنی دیگر با شخصیت دیوانه و مالک ظاهر میشود و زن نمیتواند کسی را متقاعد کند که مرد دوقطبی است...
"سرگرد بنسون پین" از نیروی دریایی مرخص می شود."پین" یک ماشین کشنده است اما جنگها دیگر در میدان نبرد نیستند.او که نمی داند چگونه به عنوان یک غیرنظامی زندگی کند در یک مدرسه مشغول بکار شده و مسئول آموزش گروهی از افراد بی امید می شود و...
میلی (لوسی دیکینز) نوجوان مهربانی است که به همسایگی اریک گیب اوتیسمی (جی آندروود) نقل مکان می کند. اریک لال که پدر و مادرش در سن 5 سالگی کشته شدند، با عمویش هوگو (فرد گوین) زندگی میکند و شیفته پرندگان است. تمایل او به ایستادن روی پشت بامها و لبههای پنجرهها به گونهای بود که انگار در حال پرواز است، مددکاران اجتماعی همیشه به او هشدار می دهند ، اما وقتی اریک میلی را از یک سقوط بالقوه مرگبار نجات میدهد، او شروع به این باور میکند که اریک واقعاً میتواند پرواز کند...
الکس روگان، بازیکن خبره بازی های ویدیویی، در یک ماشین یدک کش زندگی می کند و آینده امیدوارکننده ای ندارد. یک روز او با "سِنتااوری "، یک تکاور بیگانه آشنا می شود که می خواهد او را به عنوان خلبان ستاره جنگنده استخدام کند...
سال ۱۹۹۷ با رشد چهارصد درصدي جرايم، منهتن به صورت زنداني سخت محافظت شده درآمده است. وقتي رئيس جمهور امريکا (پلزنس) در راه سفر براي شرکت در يک کنفرانس مهم سران، ربوده مي شود، «اسنيک پليسکن» (راسل)، قهرمان سابق جنگ و محکوم فعلي مسئول پيدا کردن او مي شود.