جوانی مشهور به ممل آمریکایی هدفش سفر به آمریکا است. ممل دوستی دارد که از آمریکا برایش نامه مینویسد و او را به رفتن به آمریکا تشویق میکند. ممل با دزدیدن قالپاق اتومبیل و فروش آنها به یک ارمنی به نام سرکیس روزگار میگذراند. او به کمک سرکیس گذرنامه میگیرد؛ اما چون ضامن معتبری ندارد به او ویزا نمیدهند. روزی ممل اتومبیل زنی به نام نسرین را می دزد و در آن نامهای مییابد که از نسرین دعوت شده به آمریکا سفر کند… ممل اتومبیل را به نسرین پس میدهد و با او دوست میشود. مادر نسرین ضامن ممل میشود؛ اما وقتی دوستی میان ممل و نسرین عمیق میشود نسرین به ممل میگوید که آن زن مادرش نیست، بلکه زن ثروتمند و خوش گذرانی است که چشمش در پی مردها است. ممل از نسرین میرنجد و به او پرخاش میکند. ممل وقتی میبیند نسرین سرپناهی ندارد او را به خانهٔ پدری اش میبرد و به عنوان نامزدش معرفی میکند. صبح روز بعد وقتی ممل از خواب بیدار میشود می بیند که نسرین خانه را ترک کرده است. چندی بعد ممل تصمیم میگیرد همراه زن خوش گذران به آمریکا برود؛ اما در فرودگاه دستگیر میشود، سپس در کلانتری توسط نسرین آزاد میشود.
«جن کورنفلدت» زنی است که مرده ایده آلش، «اسپنسر» را پیدا می کند و بعد از آشنایی مختصر، آن دو با هم ازدواج می کنند. اما زندگی شاد آنها تا زمانی دوام می آورد که در تولد سی سالگی اسپنسر آنها می فهمند جایزهای چند میلیون دلاری برای سر او تعیین شده است. قاتلانی که قصد جان او را دارند، مدتهاست که این زوج را تعقیب می کنند و ممکن است هرکسی باشند: دوستان، همسایه ها و ….
تاکمورا هیچ دوست و خانواده ای ندارد. او دانشجوی حقوق است اما جاه طلبی خاصی ندارد. یک نفر به او پیشنهاد می کند که بدهی قمار قابل توجه تاکمورا را بپردازد اگر دانش آموز او را در سفری در سراسر توکیو همراهی کند...
لوسی هیل (رنی زلوگر) در یک شرکت بزرگ تولید مواد غذایی در میامی کار میکند اما مسئولان کمپانی که از تولیدات خودشان در یک شهر کوچک راضی نیستند تصمیم میگیرند او را به آنجا بفرستند تا مقدمات بسته شدن آن کارخانه را فراهم کند...
جک تشویق می شود تا در تعطیلات عاشقانه پاریس که برنده شده بود، برود، علیرغم اینکه نامزدش او را کنار گذاشته بود. سفر او به زودی به هرج و مرج و ماجراجویی تبدیل می شود، زمانی که چمدان او با وسایل یک تاجر فرانسوی عوض می شود ...
امانانل و فیلیپ زوجی هستند که میخواهند فرزندی داشته باشند، اما فیلیپ به دلیل گرایشش مخالف است. امامانل تصمیم میگیرد که این کار را انجام دهد، حتی اگر خطر از دست دادن فیلیپ را داشته باشد.
گریم و کلایو نویسنده کتابهای کمیک مصور و دو دوست صمیمی هستند که تصمیم می گیرند به اتفاق یکدیگر سرتاسر امریکا را بگردند تا شاید بتوانند موجود فضایی ببینند. آنها در مسیر راهشان تصمیم می گیرند تا سری به منطقه ممنوعه در صحرای نوادا (منطقه ۵۱) بزنند. در همین زمان در منطقه ۵۱ یک بیگانه فضایی به نام پاول، موفق به فرار از محل نگهداریاش می شود و بصورت کاملا پنهانی در ماشین گریم و کلایو که در همان نزدیکی حضور داشتند، سوار می شود. گریم و کلایو بعد از مواجه با این موجود فضایی، در یک اقدام عجیب تصمیم می گیرند تا پاول را به زادگاهش یعنی فضا بازگردانند اما…
جیمز در تعطیلات خود در یک تفریحگاه موفق می شود شغلی پاره وقت پیدا کند و در آنجا مشغول به کار شود. او در محل کارش با دختری آشنا می شود به نام ام این دو مشترکات و علایق زیادی با هم دارند و کم کم جیمز به ام علاقه مند می شود.اما…
باب فانک پس از اخراج از شغلش - توسط مادرش تحقیر می شود ، او موافقت می کند که زندگی سالم تری داشته باشد و مشروبات الکلی را ترک کند ، به روانشناس مراجعه کند و بیشتر از همه ، با رئیس جدید خود ملاقات کند ، که ممکن است زن رویاهای او باشد....
ملیسا که تنها رقیبش یک شخصیت خیالی از کتاب جاسوسی پدر رماننویسش است، ناگهان در موقعیتی گیجکننده قرار میگیرد که مجبور میشود پدر گمشدهاش را پیدا کند...
جاناتان شگفتانگیز، کمدین و شعبدهباز، در یک برنامه استندآپ کمدی یکساعته در کمدی سنترال به اجرا میپردازد. در این نمایش، جاناتان به مخاطبان خود نشان میدهد که انجام تردستیها و شعبدههای متقاعدکننده کار دشواری است.