مدرسه پسرانه ای که « مدرسه کلاغ ها » نامیده می شود از مدارس بسیار سطح پائین از لحاظ علمی و همچنین خشونت خیز ترین مدرسه در کشور است . دانش آموزان مدرسه «کلاغ» نامیده می شوند . آنها گروه های مختلف تشکیل داده و دائما بر سر قدرت درحال مبارزه هستند . ولی همه آنها یک هدف مشترک دارند ، هدفی که تا کنون محقق نشده است : وحدت
جنگ میان دو طایفه ی «سرخ ها» و «سفیدها» قرن هاست که ادامه دارد و کشته های زیادی بر جا گذاشته است. هر دو طایفه وقتی از وجود گنجی با ارزش در شهر متروکه ی یودا مطلع می شوند به آن جا نقل مکان می کنند. در چنین اوضاعی، غریبه ای (ایتو) وارد شهر می شود که تیرانداز بسیار ماهری است.….
داستان زمانی اتفاق می افتد که شینیچی هنوز دانش آموز دبیرستانی بود. کارآگاه جوان با استعداد کودو شینیچی پیامی دریافت می کند که می گوید "من یکی از همکلاسی هایت را در طول سفر کلاست می ربایم". شینیچی قرار است حقیقت را دریابد...
در راه مدرسه، دختر دبیرستانی نانا شاهد یک تصادف قطار است. سپس نانا و دوستش کانائه با پدیدههای عجیب و غریب مختلفی از جمله اثر انگشت قرمز و یک روح زن که در سکوی ایستگاه "زندگی" میکند، روبرو میشوند. روزی خواهر کوچکتر نانا گم میشود و تنها احتمال این است که او توسط این ارواح تسخیر شده باشد.
"کریشنا مورتی" یکی از نویسندگان برجسته، دنیا را همانند یک پاندول ساعت می داند که این پاندول در حال نوسان است. اگر " سمت راست" گذشته باشد، "سمت چپ" آینده است و میان این دو زمان "حال" او اعتقاد دارد، هر چیزی که در ذهن ما است، گذشته مرده است، حتی خود فکر هم گذشته است. که داستان این انیمیشن هم مرتبط با این موضوع است.
ترور جوان Azumi و Nagara ماموریت خود را برای جلوگیری از یک جنگ داخلی ادامه خواهد داد. در شکار خود را برای مسایوکی Sanada، که توسط هر دو ارتش و یک قبیله خطرناک محافظت می شود، آنها با Ginkaku، کسی که شباهت یادآوری با دوستان سابق NACHI نشان می دهد.
ساتومی بدون هدف در یک مدرسه حرفه ای تحصیل می کند و به طور اتفاقی عضو باشگاه ربات می شود. دو باشگاه روباتی در مدرسه او وجود دارد. اعضای اولین باشگاه نخبگان دستچین شده اند و به طور مرتب در مسابقه ربات شرکت کرده اند...
یک دختر نینجای جوان بنام «آزومی» تربیت شده است تا سه فرمانروای خبیث را در سرزمین اش به قتل برساند، در حالی که با مشکلات شخصی خودش هم دست و پنجه نرم می کند...
فیلم درباره دختر و پسری است که سرنوشتشان در طی دورانی که تعادل آب و هوایی به هم خورده به هم پیچیده می شود. هوتاکا موریزاکی، دانش آموز دبیرستانی که از خانه در جزیره ای در ژاپن فرار کرده، هینو آمانو را می بیند، دختری با قدرتی مرموز که می تواند تنها با دعا کردن هوا را آفتابی کند.
اوگوری شون در نقش دزایی اسامو بازی می کند که یکی از محبوب ترین رمان نویسان در ژاپن است. او مانند بیشتر هنرمندان ، آسیب پذیری ها و نوردهی های خود را دارد و…
در زمانهای که هیولاها به زمین قدم گذاشتهاند، مبارزه بشر برای آیندهاش سبب رویارویی گودزیلا و کونگ شده و دو نیروی قدرتمند را در نبردی ویرانگر مقابل هم قرار داده. در حالی که سازمان سری مونارک مأموریتی پرخطر در مناطق ناشناخته آغاز و سرنخهایی از تاتیتانها کشف میکند، توطئهای بشری همه مخلوقات از قبیل خیر و شر را به محو شدن از روی زمین برای همیشه تهدید میکند.
میزوکی خودش را به شکل یک پسر درمیآورد و به همان دبیرستان پسرانهای منتقل میشود که الگویش، ایزومی سانو، یک ورزشکار پرش ارتفاع که این ورزش را کنار گذاشته، در آن درس میخواند. در میان شیطنتهای همکلاسیهایشان، ایزومی سانو سعی میکند او را دوباره به پریدن وادارد.
یه شکلاتساز نابغه که از نگاه کردن تو چشم آدما میترسه، با یه وارث روبهرو میشه که نمیتونه کسی رو لمس کنه – ولی عجیبه که این دوتا روی هم هیچ اثری ندارن.
ایکیچی اونیزوکا که قبلا رهبر گروه خلافکار بوده، به عنوان معلم یک کلاس دانشآموزان قلدر به کار گرفته میشود. البته آنها بدون هدف و برای سرگرمی این کار را نمیکنند، بلکه علل خاص خود را دارند. رئیس مدرسه به او وظیفه میدهد که به این دانشآموزان درگیر و پرخاشگر کمک کند تا به سطح بهتر و سالمتری از بزرگسالی برسند، و در عین حال به آموزش دوباره معلمان نیز یاری رساند.
ماکینو دختری از خانواده ای نسبتا فقیر است که بر اثر سوءتفاهمی مجبور می شود به دبیرستان Eitoku Academy برود که مخصوص افراد پولدار و ثروتمند است. او که زمانی دختری شاد با روحیه جنگجویانه بوده و به کسی اجازه نمیداد به خودش و یا دوستانش زور بگویند، از وقتی وارد این دبیرستان می شود، روحیه خودش رو از دست می دهد و فقط تک تک روزهایش را می شمارد تا زودتر از آنجا فارق التحصیل بشود. در این دبیرستان یک گروه ۴ نفره از پسرهای پولدارترین خانواده های ژاپن هستند که خیلی زورگواند و هر کاری دلشان می خواهند انجام میدهند. اسم این گروه (F4) است. سرگروه این باند پسری به نام دمیوجی تسوکاسا است که کسی حتی جرات چپ نگاه کردن را هم به او ندارد. این گروه با هر کسی در بیفتند یک کارت قرمز که آرم گروه (F4 (flower four بر آن نوشته شده را به آ فرد می دهند و از آن به بعد هرکسی در دبیرستان آن فرد را می بیند باید مسخره و اذیتش کند.
در سال 1955 هفت نوجوان باید یاد بگیرند که با هم در داراتأدیب شیو زندگی کنند. آنها که در سالنی محبوس شده اند که رنج و تحقیر در آن روزمرگی دارد، در انتظار پرتوی از امید در میان تاریکی که دنیا را در بر گرفته، هستند. این داستان، زندگی آنها با هم و اینکه بعد از آن چگونه به راه خود ادامه می دهند را دنبال می کند...