چارلز هایوی (دکستر فلچر) کنترل زندگی خود را در دست دارد. او در آستانه اتمام دوره ششم کالج و شروع در آکسفورد است. او نوزده ساله است و قبل از بیست سالگی یک زن «پیرتر» می خواهد...
اواخر قرن هجدهم. در شهري جنگ زده، گروه تئاتري «هنري سلت» مشغول اجراي ماجراهاي «بارون مونچ هازن» است. ناگهان سروکله آدم عجيبي پيدا مي شود که ادعا مي کند «مونچ هازن» واقعي است. اهالي شهر به او کمک مي کنند تا گروه چهار نفره اش را بيابد و مانع از حمله نهايي ترک ها شود ...
کامبوج، سال 1975. با ورود خمرهاي سرخ به پنوم پن، «سيدني شابرگ» (واترستن)، خبرنگار آمريکايي، و ديگر روزنامه نگاران خارجي به يک اردوگاه جنگي منتقل مي شوند و شاهد اعدام عده اي از اسيران هستند. پس از آن که «ديت پران» (نگور)، راهنما و مترجم «سيدني» خمرهاي سرخ را متقاعد مي کند تا روزنامه نگاران را رها کنند، اين عده به سفارت فرانسه پناه مي برند.
یک مجری رادیو شاهد صحنه ای می باشد که چطوری یک کامیون بستنی فروشی توسط رقیب خشمگینش مورد حمله قرار میگیرد و نابود میشود. این امر او را وادار میکند که با دو خانواده ایتالیایی سر و کله بزند…
در دهه 1970 ، بیگانگان یک دیپلمات زن ربات نما را برای مأموریت صلح به زمین می فرستند. او به اشتباه به جای MIT در یک کشور جنگ زده فرود می آید و در آنجا با یک روزنامه نگار انگلیسی دیدار می کند...
جاناتان دونالد، یک فروشنده خودرو ثروتمند و متکبر، به جرم رانندگی در حالت مستی متهم و به ۶۰ ساعت خدمات اجتماعی در باشگاه مونبیم برای بچههای سرکش محکوم میشود. او هیچ تلاشی برای پنهان کردن تحقیر اولیه خود نمیکند و با برگزارکننده باشگاه، بیوه جوان، لورا، درگیر میشود، اگرچه بچهها پس از اینکه او آنها را به یک خرید لباسهای مارکدار میبرد، با او گرم میگیرند.
داستان سریال درباره ی یک پرستار است که در زمان سفر می کند و به گذشته می رود. هنگامی که او به گذشته سفر می کند به خاطر ازدواج با Jamie Fraser که یک جنگجو ماهر است تهدید به مرگ می شود. حال او باید انتخاب کند که زندگی خود را در گذشته ادامه دهد یا آینده ...
سریال Good Omens داستانی آخر الزمانی را روایت میکند که بشریت در انتظار قضاوت نهایی است. در همین حال، کراولی و ازیرافیل که به شیوه زندگی روی زمین علاقهمند شدهاند، نمیخواهند که دنیا به پایان برسد و تصمیم میگیرند که جلوی پایان دنیا را بگیرند.
«لارا» (کیرا نایتلی) دختر جوان و زیبایی است که سه مرد به او علاقه دارند: یک انقلابی، یک مغولی، و یک دکتر. در طی ماجراهای انقلاب روسیه، «دکتر ژیواگو» (هانس متسون) که متاهل است با لارا آشنا می شود و به او علاقه پیدا می کند...
دختر یک پزشک مجبور است تا با نامادریاش کنار بیاید، اما به غیر از نامادری، مشکلات دیگری هم دارد... یک ناخواهری تند رو، رازهای ناگوار و غم انگیز زندگیاش، شایعات مردم شهر، و همچنین احساساتش برای مردی که او (دختر) را فقط به عنوان یک دوست ساده میبیند...