ریکو کامبایاشی و مینامی مائزونو که در دانشگاه با هم آشنا شده بودند، عاشق هم شدند و زندگی مشترک خود را آغاز کردند. ریکو بعد از ازدواج و به پشتوانه حمایتهای مینامی توانست به نویسندهای پرفروش تبدیل شود، اما مینامی نتوانست به آرزوی خود برای خوانندگی دست یابد. روزی، یک حرف نسنجیده از ریکو، رابطه آنها را به نقطه فروپاشی رساند و به یک مشاجره شدید منجر شد. صبح روز بعد، ریکو بیدار میشود و...
آکیتو، نوجوانی ۱۷ ساله که سایه مرگ بر سر زندگیاش سایه افکنده و تنها یک سال تا پایان عمرش فرصت دارد، با یافتن راهی برای شاد کردن دختری مبتلا به بیماری لاعلاج که عمرش به شش ماه تقلیل یافته، معنای تازهای به زندگی خود میبخشد.
آکیرا یامازاکی و آکیرا کایدو کارمندان جدید بانک مرکزی صنعتی هستند. آنها هر دو در شغل خود برجسته و رقبای سرسخت هستند، اما از پس زمینه های کاملا متفاوتی می آیند...
برای اینکه همکلاسی هایش را از قلدری کردن باز دارد، قهرمان داستان، کامیا تورو، به دختری از کلاس خود، هینو مائوری، اعترافات دروغین می کند. مائوری با وجود اینکه میداند اعتراف دروغ است، با این سه قانون کنار می آید : «تا بعد از مدرسه با من صحبت نکن»، «مختصر ارتباط برقرار کن» و «عاشق همدیگر نشویم». این دو قول میدهند که عاشق هم نشوند، اما با شناختن یکدیگر، خود را به سمت یکدیگر جذب میکنند...
سال 1996 است و سوئیچیرو تاکاکورا دانشمندی است که مشکلات مربوط به توسعه روبات ها را حل می کند. او با دختر و حیوان خانگی خود وقت می گذراند و از یک روز تعطیل لذت می برد، اما با خیانت دختر و شریک تجاری اش، آرامشش خیلی زود از بین می رود...
یک تصادف غم انگیز منجر به نابینایی آکاری می شود، اما او به زندگی و لذت های کوچکتری که می تواند برای آن بپردازد می چسبد. آکاری خانواده خود را نیز از دست داده است. او با روی یک کیک بوکسور سابق ملاقات می کند، آن دو شروع به صحبت می کنند. روی نیز گذشته ای دارد و با بیشتر افراد جامعه ارتباطی ندارد. همه چیز دست به دست هم می دهند و آنها نسبت به یکدیگر علاقه پیدا می کنند ...
شینیچیرو به دو دلیل تنهاست. او در جوانی خانواده خود را در یک تصادف از دست داد. او همچنین توانایی غیرمعمول و بیمارگونه ای برای دیدن بدن و بدن افرادی که در شرف مرگ هستند، دارد. ، او یک روز با "آاوی"زیبا در یک مغازه ملاقات می کند...
"تاکاتوشی" یک دانشجوی هنر است که در دانشگاهی واقع در شهر کیوتو مشغول به تحصیل می باشد. او در قطاری که هر روزبرای رفتن به دانشگاه سوارش می شود با دختری به نام "امی فوکوجو" برخورد میکند و در نگاه اول عاشقش می شود. آنها پس از آشنایی، شروع به قرار گذاشتن و سپری کردن روزهای خوشی در کنار هم میکنند، تا اینکه "امی" رازش را برای او فاش میکند...
در یک مدرسه راهنمایی، "یوشیوکا" از "کئو" خوشش می آمد. او شبیه به دیگر پسرها نبود و بسیار آرام و متین بود. پس از اینکه "کئو" نقل مکان کرد، این دو دیگر تماسی با هم نداشتند و یکدیگر را نمی دیدند. تا اینکه در دبیرستان "یوشیوکا" دوباره با "کئو" روبرو شد، اما "کئو" دیگر آن پسر قبلی نیست و تغییر کرده است...
میکو و تاندا زوجی هستند که دو سال پیش از دانشگاه فارغ التحصیل شدند. میکو که از زندگیشان ناراضی است، کار خود را رها می کند و تاندا را تشویق می کند که این گروه را حرفه ای کند. آنها در نهایت زمانی که سی دی های آنها توسط شرکت های ضبط رد می شود شکست می خورند. اما ...