ریکو کامبایاشی و مینامی مائزونو که در دانشگاه با هم آشنا شده بودند، عاشق هم شدند و زندگی مشترک خود را آغاز کردند. ریکو بعد از ازدواج و به پشتوانه حمایتهای مینامی توانست به نویسندهای پرفروش تبدیل شود، اما مینامی نتوانست به آرزوی خود برای خوانندگی دست یابد. روزی، یک حرف نسنجیده از ریکو، رابطه آنها را به نقطه فروپاشی رساند و به یک مشاجره شدید منجر شد. صبح روز بعد، ریکو بیدار میشود و...
آزوسا و کانامی از دوران دبیرستان بهترین دوستان بودند. مرگ ناگهانی کانامی، آزوسا را در اندوهی عمیق فرو برد. اما او با ارسال پیامک به تلفن همراه دوست از دست رفتهاش، کمی آرامش مییافت. والدین کانامی، کنجکاو شدند بدانند که چه کسی این پیامها را میفرستد. وقتی به پرورشگاهی که دخترشان به آن علاقه داشت، سر زدند، از کارهای خیرخواهانهی کسی که این پیامها را میفرستاد، بسیار تحت تأثیر قرار گرفتند.
موموکو، یک زن خانهدار، با تمام وجود از همسرش مراقبت میکند اما این مراقبت بیش از حد، باعث ایجاد فاصله عاطفی بین آنها شده است. رابطه آنها پیچیده است و به نظر میرسد مرز بین عشق و وسواس در آن محو شده باشد.
یوکوی منزوی، پس از سالها دوری، برای شرکت در مراسم خاکسپاری پدرش به خانه برمیگردد. اما در میانهی راه تنها مانده و برای رسیدن به مقصد، مجبور به ماجراجویی میشود.
نویسنده ای به رابطه ی پنهانی و نامشروع شوهرش مشکوک است. او به جای اینکه مستقیما وارد عمل شود، راه خلاقانه ای برای رساندن منظور خود و رفع این معضل پیدا می کند...
یک تصادف غم انگیز منجر به نابینایی آکاری می شود، اما او به زندگی و لذت های کوچکتری که می تواند برای آن بپردازد می چسبد. آکاری خانواده خود را نیز از دست داده است. او با روی یک کیک بوکسور سابق ملاقات می کند، آن دو شروع به صحبت می کنند. روی نیز گذشته ای دارد و با بیشتر افراد جامعه ارتباطی ندارد. همه چیز دست به دست هم می دهند و آنها نسبت به یکدیگر علاقه پیدا می کنند ...
آقای ماکینو هنرمندی با استعداد است. او به دلیل نوازندگی فوق العاده گیتار کلاسیک بسیار تحسین می شود. او به عنوان بخشی از کارهای خود با نویسنده و روزنامه نگار یوکو آشنا می شود و....
تسوکاسا زمانی که دانش آموز دبیرستانی بود دچار تصادف شدید رانندگی شد. او هنوز از عوارض آن تصادف رنج می برد، با اختلال حافظه و نیاز به استفاده از ویلچر می باشد. تسوکاسا عاشق راننده تاکسی ماساکی می شود. آنها با وجود مشکلاتی که دارند سعی می کنند در کنار هم خانواده ای شاد بسازند، اما با یک موقعیت جدی دیگر مواجه می شوند.
یک زن و شوهر با نام های ایسائو و یوشیوکی برای 50 سال ازدواج کرده اند و پیر شده اند. یکی از آن ها از دیگری سوال می کند که برای هدیه تولد چه می خواهد، پاسخ دیگری در کمال تعجب طلاق است...
ریوتا معماری موفق در توکیو است، که ساعتهای زیادی از شبانه روز را برای تامین زندگی همسرش میدوری و پسر شش سالهاش، کیتا، به کار اختصاص میدهد. اما وقتی که آزمایش خون نشان میدهد که کیتا به هنگام تولد با کودکی دیگر جابجا شده است، این دو خانواده بسیار متفاوت به یکدیگر میرسند و مجبور به گرفتن تصمیمی سخت و سرنوشت ساز میگردند.
گروهی از نوجوانان یوکاهاما می باشد که برای جلوگیری از تخریب باشگاه ورزشی مدرسه شان هستند. آنها تصمیم گرفته اند تا از تخریب این باشگاه ورزشی در جریان تدارکات و مقدمات آماده سازی برای المپیک ۱۹۶۴ توکیو جلو گیری به عمل بیاورند…
داستان فیلم در جامعه ای اتفاق می افتد که دولت "قانون سعادت" را اجرا کرده است. این قانون می گوید 1 نفر از 1000 شهروند به صورت تصادفی که در سنین بین 18 تا 24 سال دارند در یک قرعه کشی اجباری خواهند مرد. مرگ در یک تاریخ و زمان از پیش تعیین شده رخ می دهد، یعنی زمانی که یک نانو کپسول تزریقی، که در سنین پایین در بدن این فرد برگزیده تزریق شده، منفجر می شود ...
آرن که پس از کشتن پدر خود و دزدیدن شمشیر او، آواره بیابانها شده، مورد حمله گرگها قرار میگیرد، کیمیاگری به نام شاهین او را نجات میدهد و همراه خود به سفر میبرد. آنها پس از مشاهده شهر هرت که در آن بردهفروشی مرسوم است در منزل زنی پناه میگیرند. از سویی کیمیاگر خبیثی به نام تارتن که سابقه دشمنی با شاهین را دارد درصدد است راز زندگی ابدی را پیدا کرده انتقام خود را از شاهین بگیرد. به همین دلیل زن و آرن را به گروگان گرفته، شاهین را با این ترفند به دام میاندازد…
این داستان درباره یه خونهست که نسل 2.5 حساب میشه. تو این خونه، بچهها و پدر و مادرشون همه با هم زندگی میکنن. یکی از بچهها هم مجرده، که بهش میگن "0.5".
یک دانشجوی رشته روانشناسی با یک نوازنده ویولن که خشمگین است، در محوطه دانشگاه برخورد می کند. در حینی که آنها با استفاده از زبان اشاره با یکدیگر صحبت می کنند، این رابطه تازه به آنها کمک می کند تا با ترس های خود مواجه شوند.