آراتا ناتسومه، که پیشتر گانگستر بوده، اکنون در یک مرکز مشاوره کودکان مشغول به کار است. یکی از کودکانی که تحت سرپرستی او قرار دارد، پسری است که پدرش قربانی جنایتهای شینجو شیناگاوا شده است. شینجو، که مرتکب چندین قتل شده بود، به جرم جنایاتش به مرگ محکوم شده و در سن بیست و دو سالگی در انتظار اجرای حکم در زندان است...
یاناجیدا کاکونوشین، سامورایی نامداری بود که به سبب اتهامی ناروا از خانه خود رانده شد و ناچار شد همراه با دخترش کینو، روزگار سختی را در فقر و تنگدستی بگذراند.
داستان از مرگ ناگهانی یک دوست مشترک آغاز میشود که باعث میشود چهار دوست قدیمی به گذشته و آینده خود فکر کنند. هرکدام از آنها با چالشهای خاص خود دست و پنجه نرم میکنند و تلاش میکنند معنای زندگی را پیدا کنند. در این میان، روابط بین آنها پیچیدهتر میشود و آینده نامعلومی پیش روی آنها قرار دارد.
حمادا، دانشآموز دبیرستانی عدالتخواه، وقتی شاهد زورگویی به همکلاسی کوچکترش هاری میشود، مداخله میکند و از او حمایت میکند، که این اقدام باعث میشود هاری او را ناجی خود بداند.
"آریما" دختری که تحت نظارتِ دقیق مادرش در رقابت های متعدد پیانو قهرمان شده است، روزی مادرش فوت میکند و دیگر قادر به نواختن پیانو مثله سابق نیست ، تا اینکه با پسری به نامِ "میازونا" آشنا میشود و ...
تسونئو دانشجوی دانشگاه است و Josee دختر جوانی است که به دلیل عدم توانایی راه رفتن کمتر به تنهایی از خانه بیرون رفته است. این دو وقتی یکدیگر را ملاقات می کنند که تسونئو مادربزرگ Josee را پیدا می کند که او را برای پیاده روی صبحگاهی بیرون می برد.
در سال هزار و هشتصد و پنجاه وپنج میلادی دایی مایو (عنوان اشرافی ومورثی زمین سالاران بزرگ در ژاپن) برای ارزیابی میزان توانمندی افرادش برای مقابله با نیروهای تازه ورود آمریکایی، آنها را عازم ماراتونی خسته کننده و نفسگیر میکند. شوگان (فرمانداران موروثی ژاپن) بی اطلاع از نیت واقعی او تعدادی آدمکش را راهی منطقه میکند.
داستان فیلم بر روی یک گروه چهار نفری دوستان دبیرستانی تمرکز میکند: ناتسوکی، تامویا، کییچی و تسویشی. این چهار پسر هیچ فعالیت ورزشی ندارند و سعی دارند با مطالعه خود را سرگرم کنند اما با به میان آمدن پای عشق همه چیز عوض میشود و...
یک فرد دارای توانایی تلهپاتی که میتواند با نگاه کردن به چشمهای کسی افکار او را بخواند، با یک دانشجوی سادهی کرهای آشنا میشود و وارد یک رابطه عاشقانهی جدید میشود. اما این رابطه عاشقانه، یک چالش بزرگ دارد: افکار این دانشجو به زبان کرهای است و او قادر به درک کامل آنها نیست.
آنزو موراتا را دنبال می کند که سیزده سال پس از سوختن خانه خانواده ثروتمند میتارای در آتش سوزی، به خانه میتارای ها نفوذ می کند تا خانه و خانواده ای را که از او گرفته شده است پس بگیرد.
این داستان دربارهی اونیزوکا است که یک خلافکاره که به یک معلم تبدیل میشود و با روشهای نو و جالب خودش به حل مشکلات دانشآموزان پرداخته و با آنها رابطه برقرار میکند.
آکادمی خصوصی هیاکائو برنامه آموزشی بسیار عجیبی دارد؛ در این مدرسه داشتن هوش و ذکاوتی که در خواندن کتاب بکار می رود و یا فرز بودن در ورزش و ورزشکار بودن نیست که شما را از دیگران جلو می اندازد، بلکه ثروت خانوادگی دانش آموز، داشتن تواناییِ خواندن دست حریف است که حرف مهمی در پیشی گرفتن دانش آموزان از همدیگر می زند. و چه راهی بهتر از “قمار” برای شکوفا کردن چنین استعدادی؟! در آکادمی هیاکائو برنده مانند یک پادشاه زندگی می کند و بازنده به فلاکت میرسد. و حالا دختری به نام “هیمکو جابامی” با هدف شکست دادن بهترین های این مدرسه پا به آکادمی هیاکائو می گذارد.
داستان در مورد دختری است که در طی یک حادثه قد او بسیار کوتاه می شود و به ۱۵ سانتی متر می رسد . او که دوست ندارد کسی او را با این وضع ببیند به سراغ دوست دوران کودکی و هم چنین عشق اول خود می رود و از او می خواهد تا از او نگه داری کند و نگذارد کسی از ماجرا بو ببرد و….