این فیلم زندگی خطرناک و همزمان خنده دار مجرمی به نام Dom" Hemingway" را به نمایش می گذارد که پس از دوازده سال زندان و با آموخته های جدید روانه خیابان های لندن می شود...
داستان انیمیشن در مورد گورخریست که به شکل نصفه، راه راه است. قبیله او کمبود بارش باران را به گردن او انداخته و او هم برای اینکه بقیه راهراههای خود را بیابد عازم راهی میشود…
خانواده "موریسون" سرسختانه قصد دارند کودکی را به فرزندی قبول کنند و نمی توانند صاحب فرزندی از خود شوند.اما وقتی یک پسر هفت ساله در خانه آنها را می زند،زندگی آنها کاملا زیرو رو می شود...
داستان زندگی مارگارت تاچر نخست وزیر بریتانیا که از کودکی آرزوی این پست را داشت. سختی های زیادی که در طول این مسیر کشید که از مهم ترین آنها مرگ شوهرش بر اثر بیماری اشاره کرد که باعث ایجاد لحظات سختی برای او شد…
داستان فیلم که در سال ۱۹۲۰ و در شهر وین رخ می دهد ، درباره ی دختربچه ای مهربان هست که پدرخوانده اش در شب کریسمس ، به او یک عروسک خاص و ویژه هدیه می دهد که…
جیمز در ارتباط با زنان ناتوان است، اما شانس او تحت تعلیم هنرمند اغواگری به نام آمپرسند تغییر میکند. با یادگیری هنر اغواگری توسط جیمز، او به نیتهای آمپرسند شک میکند و از خود میپرسد که چه چیزی واقعاً او را در زندگی خوشحال میکند.
در سال 1940، دشمنان نازی با حفاری کانال انگلیس و کندن تخته سنگ ها خود را به وایت هال می رسانند و به بریتانیا حمله می کنند. در لندن، یک فراخوانی بزرگ برپا می شود که تمام ملت بریتانیا با هم متحد شوند و علیه اشغالگران به پا خیزند…
داستان دربارهٔ پدری تازه جدا شده است که با کمک پسر نوجوانش، دوباره قرار گذاشتن را یاد میگیرد. پسر نوجوان هم در این میان، در تلاش است تا قلب دختری را به دست آورد.
«پنه لوپ ویلهرن» فرزند خانواده ای ثروتمند و متشخص است. اما والدینش او را از کودکی در خانه محبوس کرده و اجازه خروج از منزل را به او نمی دهند. چون پنه لوپ با دماغی بزرگ و شبیه خوک به دنیا آمده و دیگران با دیدن او وحشت می کنند. خانم و آقای ویلهرن این اتفاق را ناشی از طلسمی قدیمی می دانند و تلاش دارند تا شوهری برای دخترشان دست و پا کنند...
رالف شاهد از هم پاشیدگی ازدواج والدینش از طریق زنا و الکل در آخرین نفس امپراتوری بریتانیا در سوازیلند در سال 1969 است. رالف متوجه می شود که نامادری جدیدش تنها کسی است که آشفتگی درونی او را درک می کند...
داستان واقعی مردی که در طول ساخت آخرین فیلم کوبریک، چشمان کاملا بسته (1999) به عنوان کارگردان، استنلی کوبریک ظاهر شد، علیرغم اینکه اطلاعات بسیار کمی در مورد کار خود داشت و هیچ شباهتی به او نداشت...
ویکتور فن دورت و ویکتوریا دورگلات بنا به ملاحضات مالی و اجتماعی خانوادههایشان میخواهند با هم ازدواج کنند. در هنگام تمرین مراسم عروسی، ویکتور مدام خطابهای را که باید بگوید فراموش میکند. او به جنگل میرود و در حالی که خطابهاش را با خود تکرار میکند، حلقه را از شاخه درختی که مانند یک دست از زمین بیرون آمده است میگذراند. شاخه در حقیقت دست عروس مردهای است که از خاک بیرون مانده است. ماجراهای ویکتور، سرگردانیش در دنیای مردگان و عشق یک طرفه عروس مرده به او از این جا آغاز میشود...
ناپلئون بناپارت (فیلیپ تورتون) تازه از دیدن شکست ارتش خود در نبرد واترلو، در یک سلول زندان در جزیره سنت هلنا تحت کنترل بریتانیا است. به سر هادسون لو (ریچارد ای. گرانت)، فرماندار منطقه، وظیفه داده می شود که از فرار رهبر فرانسه اطمینان حاصل کند. با این حال ...
دکتر هو، یک کاوشگر بیگانهی مسافر زمان، توسط مردمش، اربابان زمان، فرستاده میشود تا شهری کوچک در انگلستان را از حکومت استبدادی نژادی از موجودات گدازهای بیگانه به نام شالکا آزاد کند.
جسیکا که معتاد به کار است، پس از جدایی از همسرش، برای تنها بودن به لندن نقل مکان میکند. او با فلیکس آشنا میشود که باعث میشود دوباره به دنبال عشق بگردد.
خدمه امیدواری که در جهنم ناکارآمد، مزخرف و شادیبخش فیلمسازی ابرقهرمانی فرنچایز به دام افتادهاند، با این سوال مواجه هستند که اگر بالاخره روز را بسازند، آیا این طلوع جدید هالیوود است یا آخرین جایگاه سینما؟ اینجا یک کارخانه رویایی است یا یک کارخانه شیمیایی؟
مراقب لوکی باشید – خدای پرنخوت شرارت – که پس از ربودن تسراکت، مثل ماهی بیرون از آب است وقتی که به سازمان مرموز تیویای یا «سازمان مغایرت زمان» (Time Variance Authority) برده شده.
داستان سریال در شهرهای فیلادلفیا و پنسیلوانیا رخ می دهد و درباره گروهی از افراد عادی جامعه است که بطور اتفاقی با معمای پنهان پشت زندگی هر شخص دیگر برمی خورند