همانطور که قول داده بودیم، تمامی روزهای از دست رفته بابت اختلالات سراسری اینترنت به اعتبار تمامی
کاربران افزوده شد. با وجود اینکه این قطعی کاملاً خارج از اراده و کنترل ما بود، اما اجازه ندادیم حتی یک
روز از حق شما ضایع شود؛ تمامی خسارات را ما متقبل میشویم چرا که همراهی و رضایت شما باارزشترین دارایی
نایت مووی است. ❤️
×
اطلاعیه
💎 کاربران عزیز: به منظور قدردانی از شما عزیزان، برای مدت محدود برای همه دو الماس اضافی در نظر گرفتیم.
برای کسب اطلاعات بیشتر به بخش سرویس مراجعه نمایید.
جهمیر که حالا بزرگسال شده و به دنبال رهایی از ضربههای روحی دوران کودکی است، نزد روانشناس، دانا، درد دل میکند. او جزئیات و تصاویری از برخوردهای وحشتناک گذشته با خانواده خواندهاش، یعنی خانواده دوک، را به اشتراک میگذارد. در ابتدا حس قوی از آشناپنداری دارد و به دلیل عدم اعتماد، ارتباط کندی برقرار میکند. سپس در جلسات خود احساس راحتی میکند و در نهایت به یک کشف وحشتناک از بدترین نوع میرسد.
یک نوجوان قبل از اینکه برای یک شب مهمانی برود، برای تست یک داروی جدید به سراغ فروشنده مواد مخدرش میرود. در راه برگشت به خانه، زنی زخمی را سوار میکند و شب به طرز عجیبی تغییر میکند.
ناسدیا، زنی که در یک رابطه سمی گرفتار شده است، در طول یک بیماری همهگیر به همراه دوستپسر بیرحمش لوک، در قرنطینه به سر میبرد. آنها به امید بهبود رابطهشان، به کلبه خانوادگی دورافتاده لوک فرار میکنند، اما خیلی زود متوجه میشوند که تنها نیستند.
دکتر، همسرش و دوستشان به مرد زخمیای که بخشی از شبکه جاسوسی خارجی است که قصد انفجار بمبهای هستهای در سراسر آمریکا را دارد، کمک میکنند. پس از اینکه مرد زخمی قبل از مرگ نقشهها را فاش میکند، افراد سادهلوح گروگان گرفته میشوند. با ترس از وحشت هولوکاست هستهای، دکتر جاسوسها را قانع میکند که به جای آن شهرها را به آتش بکشند، به این امید که...
داستان، الویرا را دنبال میکند که در سرزمینی که زیبایی برترین ارزش است، با خواهر ناتنیِ بسیار زیبایش به نبرد میپردازد. او در این رقابت بیرحمانه برای رسیدن به کمال ظاهری، برای جلب توجه شاهزاده دست به اقدامات خشونتآمیز میزند.
جمعی از غریبهها که در یک خانه بیدار شدهاند، در یک کابوس واقعی گرفتار میشوند و برای زنده ماندن باید با تهدیدهایی مانند زامبیها، مرد کلوچهای، بیگانگان فضایی، پاگنده و موجود مرموزی به نام رهرو تاریکی مبارزه کنند.
در سال ۱۹۷۶، گروهی از عکاسان در بیابان به شهری متروکه به نام «ساویج» میرسند. آنها غافل از اینکه در این شهر تنها نیستند، با خانوادهای از افراد روانی و ماسکزده روبرو میشوند که تصمیم گرفتهاند نام شهر (به معنای وحشی) را در عمل نشان دهند.
مونیکا پس از فرار از دست خواهر ناتنی قاتل خود، در سیاتل زندگی جدیدی را آغاز میکند. سیمون که دچار فراموشی شده است، با دیدن مونیکا در تلویزیون، خاطراتش را به یاد میآورد و خواهران دوباره به هم میرسند.
شنلقرمزی که توسط نامادریاش به خاطر زیبایی ابدی تحت تعقیب است، به جنگلی وحشتناک فرار میکند و با هفت کوتولهی تشنهی خون متحد میشود – قاتلان خونسردی که در کشتارهای وحشیانه مهارت دارند. روح او در این داستان پریان شوم محک میخورد.
خونآشامی که در عصر تکنولوژی زندگی میکند، از عینکی هوشمند استفاده میکند. این عینک به او کمک میکند تا قربانیان خود را پیدا کند و در عین حال، مراسم خونآشامیاش را به صورت زنده برای دیگران پخش کند.
یک شاهزاده پس از مرگ همسرش در قرن پانزدهم، به خونآشام تبدیل میشود. او قرنها بعد در لندن زنی را میبیند که شبیه همسر مرحومش است و در پی او سرنوشت خود را رقم میزند.
در دل جنگلهای مرموز شمال پنسیلوانیا، جایی که گروهی مشغول فیلمبرداری یک فیلم ترسناک بودند، حضور ناگهانی یک گرگینه، ماجرا را به سمتی غیرمنتظره سوق میدهد.