یک جادوگر شرور زندگی خود را از راه طلسم کردن اشیاء مورد علاقه ی مردم، سپری می کند؛ طلسم هایی مرگبار. بلند پروازی و جاه طلبی او از حد معقول فراتر رفته و از کنترل خارج می گردد...
يک مامور امنيتی به اسم ديويد دان زمانيکه با قطار در حال بازگشت از محل کار به منزلش است، ناگهان قطار از خط خارج شده و دچار تصادم شديدی می شود. اما از بين صد و سی و دو نفر مسافر قطار تنها ديويد است که بطور معجزه آسایی بدون اينکه حتی يک زخم کوچک بر روی بدنش بوجود آمده باشد زنده می ماند. مدتی بعد يک کلکسيونر کتابهای کاميک به اسم اليجا پرايس که بخاطر استخوانهای شکننده ای که دارد به آقای شيشه ای معروف شده با او تماس می گيرد و فرضيه باور نکردنی ای را با ديويد مطرح می کند: او معتقد است که ديويد يک ابرقهرمان است که بدنش هيچ صدمه ای نمی بيند.
در سال 1968 ، ارتش تسهیلاتی را پس از آزاد شدن باکتری کشنده تسویه می کند. در حال حاضر ، یک بیمار روانی یک لوله خلاء قدیمی را پیدا می کند ، که وقتی باز می شود ، باکتری ها را آزاد می کند و مردم را به زامبی تبدیل می کند...
پینکی در کودکی پدر خود را از دست داده است و فردی به نام انگشت دراز او را بزرگ کرده است. انگشت دراز دزد دریایی است. او به همراه کاپیتان دندان خنجری برای تصاحب گنج لاما راما به آن سرزمین می رود. پینکی نیز به طور اتفاقی با آنها همراه شده و باعث می شود که آنها به سرزمین لاماراما راه پیدا کنند...
وقتی یک رئیس مافیا مظنون به قاچاق محموله هروئین به سان فرانسیسکو می شود ، خواهرزاده خود ، وکیل داغ انگلیسی و سیسیلی را برای شناسایی مجرم واقعی اعزام می کند....
یک دختر بد با اعتماد به نفس فوق العاده ، که توسط افراد ثروتمند کثیف از ارث خارج شده است ، در تجارت بازپس گیری کار می یابد. با این حال ، او غافل از این است که هدف نهایی بازپرداخت ، قطار مفقود شده ، توسط تروریست ها مورد استفاده قرار می گیرد تا علامت مخرب خود را نشان دهند...
در آینده ای دور ، نژاد بشر در حال انقراض است و نژاد جدیدی از موجودات شبیه حیوانات بر روی زمین حکمرانی می کنند. تعداد کمی از افراد زنده مانده در شهر زندگی می کنند ، یک ساختمان بزرگ محافظت شده با قابلیت سفر در فضا و زمان وجود. شهر برای نجات بشریت به زمان ما باز می گردد ...
در این داستان عاشقانه، آنتونی با یک حرکت بزرگ روبرو می شود. او در پی کسب مدرک تجاری معتبر ، خانه خود را به مقصد استرالیا ترک می کند. او نه تنها خانواده اش ، بلکه عشق زندگی اش ، یینگ را نیز ترک می کند. با بزرگ شدن آنتونی ، با پیدا کردن عشق ها و سرگرمی های جدید ، او در حال خداحافظی با تنها زنی است که واقعاً دوست داشته است...
جردن شخص بانفوذ و بزرگی در حوزه تکنولوژی است که دستیارش ایپریل و همچنین تمام کارمندانش را به شدت عذاب می دهد. این آزار و اذیت ادامه پیدا می کند تا اینکه درست قبل از یک ارائه فوق العاده مهم، او به طور جادویی و با همان افکار و رفتار به 13 سالگی خود باز می گردد. جردن که اکنون تنها یک دختر 13 ساله است و هیچ کس او را نمی شناسد، باید بیشتر از هر زمان دیگری به ایپریل متکی شود. اگرچه ایپریل به جردن کمک می کند اما با او درست مانند یک دختر بچه 13 ساله که دارای مشکلات رفتاری است و باید آن ها را اصلاح کند، برخورد می کند…