سوفی شغل مراقبت در منزل را برمیگزیند و برای ارائه خدمات به دیدار موکلان سالخورده میرود. او در این مسیر با واقعیتهای دشوار این حرفهی پُرتوقع مواجه شده و تصویری معتبر و واقعی از ماهیت کاری که اغلب از دید عموم پنهان است، ارائه میدهد.
روساریو شب را در کنار جسد مادربزرگش میگذراند در حالی که منتظر رسیدن آمبولانس است. در طول یک بارش برف شدید، روساریو مورد حمله موجودات فرازمینی قرار میگیرد که بدن مادربزرگش را تسخیر کردهاند.
یک ورزشکار سابق پنجگانه پس از اسارت توسط کنتس نامیرا و پیروانش، برای زندهماندن در یک شکار مرگبار، مجبور میشود مهارتهای ورزشیاش را احیا کرده و با یک ماهیگیر جذاب و یک پلیس بدخلق، اتحادی موقت تشکیل دهد.
پسری شانزده ساله برخلاف انتظار خانوادهٔ طبقهٔ مرفه خود، حرفهٔ بنایی را با گذراندن دورهٔ کارآموزی آغاز میکند. در محل کار، با همکار اوکراینیِ ملاقات میکند که جهانبینی و زندگی او را متحول میسازد.
آتاروا که دوازده سال پیش دخترش آریا را از یک نیروی شیطانی نجات داده بود، حالا میفهمد که آن نیرو هنوز در وجود او باقی مانده است. با آغاز دوباره اتفاقات عجیب، او مجبور میشود بار دیگر برای نجات آریا مبارزه کند.
کاترین پار، همسر ششم پادشاه هنری هشتم، در غیاب پادشاه که در جنگ خارجی به سر میبرد، به عنوان نایب السلطنه انتخاب میشود. پادشاه با بازگشت به کشور، به شدت بیمار و دچار توهم میشود و کاترین برای حفظ جان خود در برابر او به مبارزه میپردازد.
زندگی آیوی و تئو، زوجی که در ظاهر همه چیزشان ایدهآل است، با داشتن شغلی موفق، ازدواجی عاشقانه و فرزندانی دوستداشتنی، بسیار آسان به نظر میرسد. اما در زیر این ظاهر بیعیبونقص، طوفانی در حال شکلگیری است: با رکود شغلی تئو و پیشرفت آیوی، رقابت شدید و کینههای پنهان میان آنها فوران میکند.
چارلی مجبور به بازنگری در کسبوکار مکانیکی خود میشود و در این بین، به رقیب تجاری خود یعنی «بو» که در فضای مجازی محرم اسرار اوست، اعتماد میکند. ارتباط آنها علیرغم رقابت حرفهای در دنیای واقعی، عمیقتر میشود.
یک تیم مستندساز، به دنبال ساخت یک فیلم مستند، سفر و تلاشهای یک فیلمساز آماتور را دنبال میکنند. هدف این فیلمساز ساختن بهترین فیلم ترسناک تاریخ در ژانر «تصاویر یافتشده» است.
تورو کونیشی (Toru Konishi)، دانشجوی دانشگاه، زندگی کسلکنندهای داره که اصلاً شبیه اون چیزی نیست که تو رویاهاش از زندگی دانشجویی تصور میکرد. یه روز، چشمش به هانا ساکورادا (Hana Sakurada)، یه دختر دانشجو با موهای گوجهای و قیافهی با اعتماد به نفس میافته و دلش میریزه. تورو بالاخره جرات میکنه و باهاش حرف میزنه. از قضا، یه سری اتفاقات باعث میشه که این دوتا سریع با هم جور بشن. تو گپوگفتشون که انگار تمومی نداره، هانا یهو میگه: «دلم میخواد هر روز حس کنم زندگی باحاله. دلم میخواد فکر کنم آسمون امروز از همه قشنگتره.» این حرفا مثل تیر به قلب تورو میخوره، چون دقیقاً همون چیزیه که مادربزرگش، که خیلی دوسش داشت و حالا دیگه فوت کرده، همیشه میگفت. تورو از اینکه با هانا آشنا شده حسابی خوشحاله، ولی درست همون موقع، یه اتفاق ناگهانی گریبان این دوتا رو میگیره.
جواهر، تبهکار معروف و مورد نفرت کارتلها، برای انتقام خانوادهاش که در حادثهای عمدی کشته شدهاند، اقدام میکند و در این مسیر به طور ناخواسته درگیر توطئهای بزرگتر میشود.
شرف بیک، سرآشپز آلبانیایی (که شخصیتی حساس و در عین حال مصمم دارد)، برای شروعی تازه به ترکیه میرود، جایی که با اتفاقات غیرمنتظره و احتمالاً یک عشق جدید مواجه خواهد شد.
یک خانواده، که در خانهی خود در تپههای هالیوود گیر افتادهاند، برای بقا میجنگند در حالی که بین یک آتشسوزی مهیب جنگلی و دستهای از کایوتهای (گرگهای دشتی) وحشی گرفتار شدهاند.
پنج مادر جوان که در یک مرکز حمایتی (پناهگاه) اقامت دارند، علیرغم مشکلات ناشی از تربیت و گذشتهای سخت، برای ساختن آیندهای روشنتر برای خود و کودکانشان میکوشند.
رابرت و ورا میکوشند تا بهترین کار را در حق عزیزان و کسانی که تحت حمایتشان هستند، انجام دهند. با این حال، در کشاکش درونی شخصیتها برای مهار کردن اهریمن وجودشان، رازهایی نهفته و گریزناپذیر آشکار میشوند که سرانجامی جز تباهی و ویرانی به دنبال ندارند.
این اثر به روایت زندگی «بوبو»، دختر هشتساله، در مزرعهی خانوادگیشان در رودزیا، در مراحل پایانی جنگ داخلی میپردازد. داستان از منظر بوبو، پیوند عمیق این خانواده با سرزمین آفریقا و تأثیرات مخرب جنگ بر منطقه و زندگی افراد را مورد کاوش قرار میدهد.