تورا نامهای از لیلی دریافت میکند که به او میگوید بیماری لاعلاج دارد. او برای دیدنش در یک بیمارستان اوکیناوا با پرواز خود را به آنجا می رساند و این دو فرصت پیدا می کنند تا رابطه عاشقانه کوتاه قدیمی خود را دوباره زنده کنند...
"کارن" یک نوجوان کم بینا میباشد که به طور روزمره برای نظافت املاک مادربزرگش می رود. ولی در یکی از این روزها که تنها میباشد ، خاطرات دوران کودکی به سراغش می آید و حوادث ناخوشایندی برایش رقم می خورد ...
اریک کاراواکا، بازیگر فرانسوی، در پی کشف راز مرگ خواهر بزرگ خود، کریستین، برآمده است. کریستین در سه سالگی و پیش از تولد اریک در الجزایر جان خود را از دست داده بود.
ژان میشو یک قایقکش است که در نزدیکی گورستان قدیمی قایقها به نام "برا-مورت" زندگی میکند. او عاشق مونیک، دختر یک صاحب قایق ثروتمند است. دختر نیز به او علاقه دارد اما با دیوار تعصبات طبقاتی خانوادهاش برخورد میکند. نزدیکان و عزیزان او واقعاً آمادهاند برای جدا کردن این دو عاشق هر کاری انجام دهند.
اریک اسپارو از آن دسته آدمهایی است که خوش شانس است. او یک شغل خوب دارد و در رابطه اش آدم با ثباتی است. او در یکی از بزرگترین شهرهای جهان زندگی میکند. آیا اریک استحقاق این زندگی خوب و عالی را دارد؟! احتمالاً خیر، چون درگیر قضیه ای کاملاً عجیب و مخوف می شود...
داستان درباره زندگی یک شیشهگر جوان است که درگیر روابط عاطفی و اجتماعی میشود. همچنین جنگ و سختیهایی که در سرزمینش اتفاق میافتد، در زندگی او تأثیر میگذارد.
سه سال پس از مرگ نابهنگام شریک زندگی خود، دکتر لنا تیری، یک مهندس اعصاب، قادر به ادامه کار نیست. پس از سال ها تحقیق و توسعه، او تلاش می کند تا آگاهیش را در یک نرم افزاری کامپیوتری آپلود کند...
در آینده ای دور که نیروهای ماورا الطبیعی به آن حکمرانی می کنند، دختری جوان از یک شکارچی خونآشام درخواست کمک می کند تا خونآشامی که او را گاز گرفته از بین برده و از تبدیل شدن او جلوگیری کند...