داستان فیلم A Mother Knows Worst در خصوص زنی به نام الیویا دیویس (Olivia Davis) میباشد. وی پس از مرگ فرزندش، با زن و دختری آشنا میشود. الیویا در ابتدا به تعریف و تمجید و ستایش از این مادر و دختر میپردازد اما کم کم شاهد تبدیل شدن این تحسینها به عقدهی روحی و مشکلات دیگر هستیم ...
یک مبشر تلویزیونی که به دنبال شهرت است و تیم فیلمبرداری اش قصد دارند کشتی افسانه ای نوح را بیابند، اما متوجه می شوند که هم توسط یک نفرین باستانی و هم یک کوسه سفید بزرگ ماقبل تاریخ محافظت می شود...
پس از اینکه یک فعال محیط زیست به نام خاریس ردواتر توسط مادرش مری لین، براثر "حادثه ای" مشکوک که به قیمت جان خاریس تمام شد، دوباره به دنیای زنده فراخوانده شد، روحی باستانی در خارج از یک شهر کوچک شمالی به خاطر انتقام، مجددا متولد می شود...
ایام کریسمس است و بعد از اینکه آماندا با یک طلاق ناعادلانه و عوارض روحی پس از آن مواجه شد، باید قبل از اینکه خیلی دیر شود، نقشه ای برای تضمین آینده پسر 10 ساله خود، دنیل، ارائه دهد...
هاناکو هایبارا در شهر توکیو به دنیا آمد و بزرگ شد. پس از اینکه او با نامزدش به هم زدند ، در حالی که در اواخر 20 سالگی است، برای پیدا کردن مردی برای ازدواج به قرارهای کور می رود. میکی توکیوکا بسیار سخت درس خواند و وارد دانشگاهی معتبر در توکیو شد. او شرایط مالی سختی را تجربه کرد، اما اکنون در یک شرکت فناوری اطلاعات کار می کند. به واسطه یک مرد، هاناکو هایبارا و میکی توکیوکا همدیگر را ملاقات می کنند...
داستان دو فرد به نام های لو و کایل که پس از آشنایی با یکدیگر، هر دو در مورد آینده خود تردید دارند، اما جادوی فصل تعطیلات و ارتباطی که دارند، به هردوی آنها کمک می کند...
داستان در مورد شهر دیلفورد است که خون آشام ها و زامبی ها در کنار هم زندگی می کردند و در صلح بودند تا زمانی که آخرالزمان بیگانه وارد شده که این سه نفر نوجوان و خون آشالم هستند...
جنی زندگی هم/جن/س/گرا/یا/نه ی خودش را ادامه میدهد ولی خانواده اش اطلاعی ندارند تا اینکه تصمیم میگیرد تشکیل خانواده بدهد و با زن مورد علاقه اش میکند در حالی که خانواده ی جنی فکر میکنند هم اتاقی اش هست اما.....
هنگامی که مرد شاد خانواده ,جو درت, خود را در گذشته ی نه چندان دور میبیند, او یک ماجراجویی تاریخی را شروع میکند تا به زمان حال برگردد و به کسانی که دوستشان دارد برسد...
زنی بنام تونی پس از حادثه جدی که در پیست اسکی برایش رخ میدهد، به یک مرکز توانبخشی میرود. او که تحت تاثیر مسکن ها قرار کرفته، به یاد رابطه پر سر و صدایش با مردی بنام جورجیو می افتد، که چرا آنها عاشق یکدیگر بودند و…
نوآمی و الی همیشه عاشق همدیگر بودند. با اینکه الی خیلی به دخترها گرایش ندارد. این داستان گذشته های /انان را نشان میدهد و نشان میدهد که هردو برای یک پسر تلاش میکردند تا بدستش بیاورند